سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که حساب نفس خود کرد سود برد ، و آن که از آن غافل ماند زیان دید ، و هر که ترسید ایمن شد و هر که پند گرفت بینا گردید . و آن که بینا شد فهمید و آن که فهمید دانش ورزید . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :28
بازدید دیروز :13
کل بازدید :121645
تعداد کل یاداشته ها : 34
98/9/17
11:22 ع

شریعت ستیزی و تولید شریعت

در عرفان­های جدید هر چند دین و مذهب و «شریعت» جایگاهی ندارد؛ اما از رفتارهای دوگانه و شگفت‌آور این عرفان­ها این است که از یک طرف احکام عبادی و عبادات رایج در ادیان را محکوم می­کنند از طرف دیگر خود عبادت­های جدید و ویژه با آداب خاص به پیروان خود آموزش می­دهند!! مثلاً در مکتب اکنکار شریعت کنار گذاشته می­شود اما روزه روز جمعه لازم شمرده شده!! به این صورت که فرد در خانه بنشیند و از اجتماع کناره گیرد و ذهن خود را بر استاد زنده اک متمرکز کند و فقط به فکر او باشد.[1] در مرام اشو مراقبه­هایی با آداب خاص و اوقات خاص تبلیغ و توصیه می­شود.[2]

در عرفان­های جدید هر چند مسجد و حسینیه و معبد و کلیسا را مردود اعلام کرده­اند اما در عوض هر کدام به طریقی مکانی مقدس ابداع کرده!! و به عنوان «مکان عبادت» و «معبد مقدس» جایگزین نموده­اند. اشو مکانی به نام «کمون بین المللی اشو» در پونای هند پایه­گذاری کرد، سای بابا کاخی دارد به نام "آشیانه صلح برین» که در اعیاد همه ادیان، مراسمی در آن برگزار می­شود و این مکان محل ملاقات و تشرف سای بابا است که پیروان وی در آنجا وی را دیدار می­کنند. پیروان مکتب اکنکار هر چند مکتب خود را جهانی اعلام کرده­اند و آن را فرا مکانی می­دانند اما معبدی مقدس در یکی از شهرهای آمریکا دارند و در آن هر ساله سالروز تولد پال توئیچل (بنیان گذار این مکتب که افسر نیروی دریایی امریکا بوده است) در آن تجمع می­کنند. این مکان مقدس به «معبد زرین اک» مشهور است. لازم به یاد آوری است که پاره­ای از فرقه­ها مانند صوفیان نیز «خانقاه» را به جای مسجد برگزیده­اند!!

در نگاه عرفان ساحری نه فقط نامی از دین به میان نمی آید بلکه حتی خدا در حوزه تونال قرار می­گیرد نه حوزه ناوال. حوزه تونال­ همان بخشی از هستی است که ناشی از خیال پردازی­های ماست و بهره­ای از حقیقت ندارد. تونال در عرفان سرخپوستی چنین توصیف می شود: «خداوند بخشی از تونال ماست ـ تونال همه آن چیزهایی است که فکر می­کنیم دنیا از آن چیزها تشکیل شده است از جمله خداوند».[3] دون خوان ترجیح می­دهد ریشه نیروهای عالم را موجودی نمادین به نام «عقاب» معرفی می­کند اما اسمی از خدا نبرد. وی و شاگردش کاستاندا از این که برای خدا در تاثیر و تاثرات طبیعت سهمی قائل شوند به جد اجتناب می کنند.

در بسیاری از عرفان­های جدید، به جای «حیات اخروی» که در همه ادیان الهی بر آن تکیه شده مفهومی به نام «تناسخ» وارد شده است. تناسخ به معنی وارد شدن روح فردی که مرده است در کالید کودکی که تازه متولد شده و یا در جسم و تن موجودات دیگر و حتی در اشیاء بی­جان. البته هیچ دلیل عقلی و روشنی بر اثبات این ایده اقامه نمی کنند و تنها به تجربیات افراد و گزارش رویاها اکتفا می شود. تناسخ ریشه در ادیان هندی دارد و جالب این که در تمامی ادیان الهی مفهومی با عنوان رستاخیز و قیامت ـ که کاملا با تناسخ ناساگار و غیر قابل جمع است ـ بیان گریده است و روشن است که با پذیرش تناسخ،  بهشت و جهنم و نظام حسابرسی اعمال فراموش می شود و از آن جایی که بازخواستی در کار نخواهد بود، ارتکاب هر عملی ـ به این علت که در زندگی های بعدی و ادوار حیات قابل جبران است ـ  به دور از ذهن نخواهد بود.

 



[1]   . حکمت اک ص 4 و ص 8و7

[2]   . اشو ، مراقبه هنر وجد وسرور وکتاب شهامت، بخش های اخر

[3]   . قدرت سکوت ص 13


  
  

شیطان و جادو در عرفان های جدید

امروزه  اگر از سر تصادف کسی در طلب رسیدن به قدرت‌های ماورائی برآید و بخواهد کشف و شهود را تجربه کند او را به افسون و جادو سوق می‌دهند یا تسخیر طبیعت را پیش می‌کشند و یا ارتباط با ارواح و جن راپیشنهاد می‌کنند و یا اصلاً راهی را فرا روی او قرار می‌دهند که اصولاً خدا به عنوان قدرت مغلوب و شکست خورده معرفی می‌شود و «غلبه شرارت و پلیدی بر نور و نیکی» به عنوان اصل مسلم عنوان می‌شود و بالاتر این که می گویند: لازم است تسلیم قدرت غالب (شیطان) شد تا بتوان از قدرت‌های شگرف شیطان و نیروهای معنوی او در جهت تسلیم دیگران و پیشبرد اهداف خود سود جست.

جادو به گونه‌ای پررنگ در معنویت های نوین مطرح است. سنت جادوگری از سنت های کهن است که ریشه در رویارویی با آیین‌های توحیدی دارد. در قران این عمل مورد نکوهش قرار گرفته و در روایات شیعی در مرتبه انکار خدا از آن یاد شده است. در مسیحیت از جادوگری به عنوان نوعی کفر نام برده شده است. این عمل هرچند می‌تواند واقعی باشد اما بهره‌ای از حقیقت (اثر تربیتی و تعالی‌بخش) ندارد. در تلمود، گنجینه دینی کهن یهود، جادوگر مجرم و محکوم است؛ زیرا که از اوامر تورات می­گذرد در حالیکه شعبده باز با وجودی که تایید نمی­شود مجرم نیست و[1] هر نوع سحر و جادو و فالگیری به شدت تقییح و محکوم شده است[2] تا جایی که در تلمود، جادوگری از اعمال مخصوص بت پرستان شده است؛[3] لکن با همه تلاش­هایی که ا زجانب پاره­ای از علمای یهود برای از میان بردن سحر و جادو به عمل آمد، این خرافات در بین مردم عوام در یهود نفوذ کرد.[4]

 در آیه­های 10 و 20 از فصل هجدهم سفر تثنیه، صورت­هایی از اعمال سحر و جادو که میان بت پرستان آن زمان معمول بوده است، ارائه شده و تورات فرزندان اسرائیل را از چنین اعمالی منع کرده است.[5]

در عرفان­های جدید بجای پیامبران، عارف نماهای عصر جدید قرار دارند و به جای «منجی» و «موعود» اموری مثل «جن­گیر»، «جادوگر» «مرتاض» معرفی می­شود. از نشانه های افول معنویت حقیقی در عصر جدید، همین بس که پائولو کوئیلو که آثارش در میان برخی کشورها مورد استقبال قرار گرفته است؛ دو کتاب درباره جادوگری به نام های: بریدا و والکیر­ی­ها دارد و و مهم ترین کتاب خود یعنی کیمیاگر را به استاد جادوگری اش تقدیم کرده است و البته یک کتاب در باب روسپی­گری و فاحشه­گری به نام: یازده دقیقه نگاشته است!! و با این وضعیت خود را از پیشکسوتان حوزه معنویت و عرفان می داند!!

 



  16 .گنجینه ای از تلمود، آبراهام کهن، فریدون گرگانی      ص231

[2] خدا، جهان، انسان و ماشیح در آموزه­های   یهود، آبراهام کهن ، ترجمه فریدون گرگانی ص232

[3]    همان ص 234

[4]  همان ص 235

[5]  همان ص 231 


90/10/2::: 9:12 ع
نظر()
  
  

 

گرایش جوانان به معنویت های جدید:

به این اسامی دقت کنید:

گفتگوی با خدا، عرفان داروی دردهای بی درمان، معنویت رسالت نهایی شما، عرفان جدید، جریان هدایت الهی، انسان و معرفت، معنویت، خود مقدس شما و ...

عناوین بالا همه اسامی بخشی از چند صد کتابی است که در چند سال اخیر به زبان فارسی ترجمه شده است. از عناوین پیداست که همه این جریانات خود را به عنوان راه کسب رضایت خدا و طریق کشف حقیقت به مخاطب معرفی می کنند. عرفان های جدید هیچ کدام خود را دشمن خدا و مخالفِ شهود معرفی نمی کنند، بلکه اتفاقا و دقیقا با شعار «شهود خدا» و با آرم «معناگرایی» خود را عرضه می کنند. بنابراین نه فقط هیچ کسی احتمال دروغ یا فریب در مورد این گروه ها را به ذهن خود راه نمی دهد، بلکه تصور نظام معرفتی نارسا را هم ندارد و بالاتر این که از آن جا که به عرفان دعوت می کنند، کارامدی و کارائی را هم از قبل در مورد این جریانات مسلم می پندارند. 

از قضا بیشترین افرادی که به سراغ جریانات معنویت گرا رفته اند، افرادی اند که عطش خداخواهی در آن ها بیداد می کند و لبریز از حس پرستش اند. آن چه از جانب مخاطبین بویژه در جوانان وجود دارد، جز یک بستر آماده که همان «نیاز به معنویت» نام دارد نیست. بنابراین اشتباه است که گمان کنیم افرادی که جذب عرفان های جدید می شوند، افراد لاابالی و بی ارتباط با خدایند که کاری با تهذیب نفس و خودسازی ندارند.

اما آن چه مانع تحلیل و تشخیص جوانان می شود و گاهی آن ها را به مرز دلدادگی می رساند «مانورهای عملی» است که بعضی از مدعیان معنویت و عرفان، به مریدان خود نشان میدهند. این قدرت نمایی ها همان چیزی است که از آن به کرامت یاد می شود. شیفتگی مریدان از این باب است که هر گونه قدرتی را به حساب «حقانیت» می گذارند و «قدرت روح» را به حساب «تعالی روح» می گذارند. تعالی روح جایی است که انسان در سلوک معنوی خود به سمت خدا پیش برود و قصد رضای او را بنماید.


  
  

 

آهنگ سوره های قرآن با مثالی از سوره قمر

منابع مقاله:

آشنایی با قرآن جلد پنجم، مطهری، مرتضی؛


بعضی از سوره های قرآن از نظر آهنگ مختلف است.به کوتاهی و بلندی سوره هم چندان مربوط نیست و حتی به کوتاهی آیه هم خیلی ارتباط ندارد.آهنگهای آیات شریفه قرآن مختلف است و این اختلاف آهنگها بستگی دارد به محتوا و مضمون.مثلا آهنگ سوره حمد که حالتش فقط حالت عبادت و مناجات با خداوند و انقطاع بنده با خداست آهنگ مخصوصی است، خیلی نرم و ملایم، خیلی خاضعانه و عابدانه: الحمد لله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم... حتی سوره توحید هم که سوره بسیار کوتاهی است و آیاتش گاهی دو یا سه کلمه است باز چون فقط ثنای خداوند است آهنگ آن همان آهنگ نرم و ملایم است: قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد .

ولی گاهی یک آیه مثلا می خواهد یک حکم شرعی کلی فقهی را بیان کند، آن خیلی به اصطلاح ساده تر[است]و اغلب آیات خیلی طولانی آیاتی است که بیان یک سلسله احکام می کند یعنی یک ماده قانونی را بیان می کند، آن باز لحن و آهنگ دیگری دارد: یا ایها الذین امنوا اذا تداینتم بدین الی اجل مسمی فاکتبوه و لیکتب بینکم کاتب بالعدل (1) که طولانی ترین آیه قرآن است، یا: حرمت علیکم امهاتکم و بناتکم و اخواتکم... (2) و آیاتی از این قبیل که زیاد هم داریم، آیات احکام در قرآن، اینها آهنگ دیگری دارد.[همچنین]آیات تهدیدآمیز آهنگ دیگری دارد، خیلی خشونت بار و تند است و اغلب این گونه آیات، هم کوتاه است و هم رعایت سجع در آنها بیشتر شده.این نکته که آیات قرآن دارای آهنگهای مختلف است و هر آهنگی با محتوای آن آیات تناسب دارد و در این جهت نهایت دقت و مراقبت شده، از مطالب تازه ای است که در عصر اخیر به آن توجه کرده اند و خیلی توجه خوبی است.در میان کتابهایی که در این زمینه دیده ام و به فارسی هم در آمده است بهترین کتاب(می دانم کتابهای دیگر هم هست، من ندیده ام، شاید هم بهتر باشد)کتابی است که مرحوم آیتی خودمان ترجمه کرده اند(خدا او را بیامرزد)، کتاب مراة الاسلام طه حسین.شاید این کتاب آخرین کتاب یا جزو آخرین کتابهای طه حسین باشد (3).اوایلی که شرکت انتشار تاسیس می شد در جلساتی که مرحوم آقای آیتی هم بود و شرکت می کردیم راجع به اینکه چه کتابهایی خوب است تالیف یا ترجمه بشود از جمله پیشنهاد شد کتاب مرآة الاسلام ترجمه بشود و مرحوم آقای آیتی قبول کردند که ترجمه کنند و ترجمه کردند به نام «آئینه اسلام » .این کتاب فصلی دارد تحت عنوان «قرآن » .آن فصل را مخصوصا بخوانید.همین مطلبی را که الآن من عرض می کنم در آنجا نسبتا خوب بیان کرده و سراغ سوره های مختلف قرآن رفته و محتوای این سوره ها و آهنگ آیات را در نظر گرفته و بعد می گوید ببینید چگونه تناسبی هست میان آهنگهای مختلف این آیات و محتواهایی که هست.مثلا آنچه که در سوره «و الطور» خواندیم، با شدت خیلی فوق العاده ای است: و الطور و کتاب مسطور فی رق منشور و البیت المعمور و السقف المرفوع و البحر المسجور ان عذاب ربک لواقع ما له من دافع .

سوره اقتربت الساعة و انشق القمر هم همین طور است ولی با روح خاصی.همه این سوره یک روح دارد که عرض می کنم.حتی در این سوره چند داستان آمده ولی صورتی که این داستانها در این سوره دارند با صورتی که همین داستانها در سوره های دیگر قرآن دارند فرق می کند یعنی در آنجاها به جزئیات هم تا حدی پرداخته شده و در اینجا قطعه های مختصری آورده شده تا حدی که به آن روح کمک کند.حال روح این سوره چیست؟روح این سوره مطلبی است که کلی آن در قرآن به این صورت بیان شده: لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید (4).اگر بشر در مقابل نعمتها و انعامهای الهی الت سپاسگزاری و حق شناسی و قدردانی داشته باشد، سنت الهی بر این است که آن نعمتها و انعامها را افزایش بدهد، و اگر به جای آنکه عکس العمل سپاسگزارانه داشته باشد و قدرشناس و حق شناس آن نعمتها باشد (5) کفران و ناسپاسی و قدرناشناسی و حق ناشناسی کند نه تنها موجب زوال آن نعمت است بلکه موجب پیدایش یک نقمت هم به جای آن هست.آن شعر می گوید:

شکر نعمت، نعمتت افزون کند کفر نعمت (6) از کفت بیرون کند

ولی قرآن بالاتر از این را می گوید، نمی گوید کفر نعمت فقط از کفت بیرون کند، می گوید کفر نعمت، نعمت را از کفت بیرون کند و به جای آن یک نقمت بیاورد.این یک اصل کلی است که در زندگی انسان، چه زندگی فردی چه زندگی اجتماعی، دنیوی و اخروی جاری است.

نعمتها متفاوت است.قهرا وقتی که نعمتها متفاوت باشد شکرها و کفر نعمتها متفاوت می شود و عکس العمل های الهی یعنی افزون کردن در یک جا و زایل کردن نعمت و بالاتر نقمت به جای آن آوردن هم متفاوت می شود، تا نعمت چگونه نعمتی باشد.یک قت خدا به انسان نعمت سلامتی بدن داده، نعمت وسعت رزق داده، همه اینها نعمت است و اقتضای شکر و سپاس دارد.ولی یک وقت نعمت الهی نعمتی است فوق العاده با ارزش، نعمتی است که حیات معنوی جاودانی انسان بستگی به آن دارد.اگر کفری در این زمینه ها رخ بدهد عقوبتی که انسان به آن دچار می شود صد درجه شدیدتر است.تعبیری می کنند، تعبیر درستی است، می گویند خداوند غیور است.پیغمبر اکرم درباره سعد بن عباده خزرجی فرمود: «ان سعدا لغیور» سعد آدم غیوری است «و انا اغیر من سعد» و من از او غیورترم «و الله اغیر منی » (7).سعد که غیور بود غیرت او غیرت ناموسی به معنی ناموس انسانی یعنی نسبت به همسر خودش بود.در داستانی بود که[آیه نازل شد که] اگر کسی بیاید شهادت بدهد به اینکه زنش زنا کرده است تنها شهادت او کافی نیست و شاهد دیگری باید باشد.گفت:یا رسول الله!اگر ما دیدیم زنمان زنا می کند برویم شاهد بیاوریم؟من که تاب تحمل چنین چیزی را ندارم.پیغمبر فرمود حکم الهی این است، در عین حال فرمود سعد آدم غیوری است.بعد فرمود:من از او غیورترم.غیرت پیغمبر در مقابل نوامیسی است که خود پیغمبر دارد.نوامیس پیغمبر همان احکام الهی است.خدا که از پیغمبر غیورتر است در مقابل نوامیس عام عالم است، نوامیس لقت به طور کلی که شامل شریعت هم می شود، یعنی قوانین و اصول خلقت که خدای متعال قرار داده باید محترم باشد.اگر انسان بر ضد نوامیسی که خدا قرار داده عمل کند هتک ناموس الهی کرده است.وقتی انسان هتک ناموس الهی بکند، چنانکه هر غیوری وقتی که ناموسش هتک می شود عکس العمل شدید نشان می دهد خدا هم عکس العمل شدید نشان می دهد.این مقدمه را دانستیم.

اگر برای کسی وسایل هدایت و در واقع وسایل حیات جاودانی فراهم بشود و او این نعمت را حق ناشناسی و ناسپاسی کند، خودخواهی و خودپرستی و جاه و مقام و امثال اینها مانع بشود که[از آن بهره ببرد و]حقیقت که اینچنین به او رو آورده[و]دستش را به طرف او دراز کرده و می خواهد او را برای همیشه نجات بدهد و حیات ابدی به وی بدهد، او به جای اینکه دست حقیقت را بفشارد شمشیرش را بالا ببرد و این دست را قطع کند که تو چرا آمده ای به سوی من، قطعا اینچنین هتک ناموس الهی از طرف خدای متعال عقوبت و عذابی بسیار شدید دارد.قبلا گفتیم که پیغمبران کارخانه معجزه سازی نیاورده اند که هر کسی بیاید اقتراح کند، مثل معرکه گیرها، پیشنهاد کند این قدر می دهم که فلان نمایش را بدهی.صحبت نمایش نیست، صحبت این است که معجزه های پیغمبران آیتها و دلیلهای خداست یعنی دست حقیقت است که دراز شده و می خواهد انسان را بگیرد برای اینکه او ایمان بیاورد و سر به جاده حقیقت بگذارد.حال اگر کسی معجزه یک پیغمبر را ببیند و مع ذلک جحود بورزد و مبارزه کند اینجاست که عذاب الهی نازل می شود.عذابهای الهی که خداوند بر امتها نازل کرده است همه همان و لئن کفرتم ان عذابی لشدید است.کفران ورزیدید:نعمت خدا به سوی شما آمد، دست هدایت به سوی شما دراز شد و به جای اینکه از او استفاده کنید آن دست را با شمشیرتان زدید.

سوره از اقتربت الساعة و انشق القمر شروع شد، بعد فرمود: و ان یروا ایة یعرضوا و یقولوا سحر مستمر هر آیتی و نشانه ای و دلیلی[که از خدا ببینند]-که هر آدم بی غرضی عاشق این است که آیتی از خدا ببیند تا به دنبال آن برود-اینها در مقام توجیه و تفسیر و تاویل آن برمی آیند به گونه ای که به اصطلاح عذری برای خودشان و دیگران بتراشند.بعد قرآن فرمود: و لقد جاءهم من الانباء ما فیه مزدجر خبرهایی که در آنها ازدجاری باشد یعنی موعظه ای و امتناعی از این حرفها باشد به قدر کافی رسیده[که]این کارها خیلی خطر دارد:معجزه ای رخ بدهد، دست هدایتی بیاید و انسان حقیقت را تشخیص بدهد، باز چشمهایش را ببندد، نعمتی به این اهمیت و عظمت برای انسان پیش بیاید و در عین حال انسان خودش را به آن راه بزند، این پشت سرش عذاب و عقوبت دارد.

بعد از مطرح کردن مساله قیامت، حال به عنوان نمونه چند قصه و داستان را بدون اینکه بخواهد جزئیات آنها را ذکر کرده باشد هر کدام را در چند آیه کوتاه[نقل می کند]تحت همین عنوان که این سنت قبل از شما هم اجرا شده است یعنی مانند شما هم مردمی بوده اند، پیغمبرانی آمده اند و این مردم را دعوت کرده اند، آیت و معجزه داشته اند و آنها به جای اینکه بپذیرند با آنها مبارزه کردند، نعمت الهی را به این شکل کفران کردند و به حکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید عذاب الهی هم به آنها رسیده است.چون سوره در مکه نازل شده این[آیه ناظر]به کفار قریش است که عذاب الهی به شما هم قطعا خواهد رسید، و در اینجا از جنگ بدر خبر می دهد، و در خود آیات جنگ بدر هم هست که اساسا جنگ بدر امری بود غیر قابل پیش بینی برای کفار.اگر چه پیغمبر اکرم این تعبیر را در یک جای دیگر فرموده ولی در اینجا هم صادق است، فرمود:مکه پاره های جگر خودش را بیرون فرستاده، یعنی آن عزیزهای مکه بیرون آمدند.رؤسای قریش واقعا هم طبقه ای بودند که وضعشان با سایر اعراب جاهلیت فرق می کرد، وضع اشرافی داشتند.مکه تقسیم می شد به دو طبقه به اصطلاح بردگان و زیردستان و طبقه ای که ملا قریش بودند که اینها در اعالی مکه بودند و آنها در ادانی مکه، جاهایشان هم با همدیگر فرق می کرد.در جنگ بدر این عزیزهای مکه و به اصطلاح پاره های جگر مکه بیرون آمده بودند با تجهیزاتی که باورشان نمی آمد که چنین سرنوشتی پیدا کنند برای اینکه مسلمین در مدینه فوق العاده ضعیف بودند، عده و عده شان کم بود، تجهیزات جنگی نداشتند و وضع اقتصادی شان خیلی بد بود که همه مورخین نوشته اند که این سیصد و سیزده نفری که در جنگ بدر شرکت کردند به قدر کافی زره نداشتند و حتی زره شان خیلی کم بود یعنی اگر جمعیت یکجا با همدیگر روبرو می شدند اینها مجبور بودند که بی زره به جنگ بروند.شاید سیصد و سیزده شمشیر در آنجا وجود نداشت ولی آنها که با هزار نفر آمده بودند چنان مسلح و مجهز بودند که غیر قابل توصیف بود و گویی همان سران قریش که در این سیزده سال با پیغمبر اکرم اینچنین مبارزه کردند، همینها که دیگران به تبع اینها آمدند و اصل اینها بودند، آمده بودند برای اینکه اینجا به خاک هلاکت بیفتند و برگردند. در «بدر» هفتاد نفر از سران قریش به دست مسلمین، کشته شدند و بقیه فرار کردند.قرآن این را از نظر عوامل معنوی، حتی قبل از جنگ بدر هم مرتب خبر می دهد که چنین سرنوشتی در همین دنیا خواهد بود و بعد هم مکرر تکرار می کند:مردمی که با پیغمبرشان آنچنان رفتار کنند چنین سرنوشتی خواهند داشت.

عرض کردم قرآن[در این سوره]بر این قصه ها مرور می کند، چون فقط می خواهد اجمالا بگوید که پیغمبری آمد، [مردمی]تکذیب کردند و بعد از تکذیب چنین سرنوشتی پیدا کردند، ولی همین طور با آیات کوتاه کوتاه و با لحن خیلی سریع و تند و خشونت بار: کذبت قبلهم قوم نوح پیش از اینها قوم نوح هم مانند اینها تکذیب کردند.نمی گوید چه را تکذیب کردند؟چون بعد دارد: فکذبوا عبدنا .مفسرین روی این جهت بحث کرده اند که چرا دو بار «تکذیب » را ذکر کرده؟گفته اند برای اینکه اول که می گوید: کذبت قبلهم قوم نوح قوم نوح پیش از اینها بودند، آنها هم تکذیب کردند[و بعد می فرماید] فکذبوا عبدنا پس تکذیب کردند بنده ما را، می خواهد بگوید اینها کانه تکذیب پیشاپیشی داشتند، مثل تصدیقهای پیشاپیش، مثل امضاهای پیشاپیش که انسان گاهی چیزی را سفید امضا می کند، هنوز او ننوشته این امضا می کند، هنوز کسی حرفی را نگفته و هنوز حرفی از دهان او بیرون نیامده و معلوم نشده که او چه می خواهد بگوید، این قبل از اینکه او بگوید چون تصمیم گرفته تصدیق کند، می گوید بله صحیح است، همین طور است که شما می فرمایید. عکس قضیه، هنوز او نگفته این تکذیب می کند.این نشان می دهد که این تکذیب بر اساس منطق نیست چون تکذیب بر اساس منطق این است که حرف طرف شنیده بشود، روی آن حساب بشود، بعد ببیند منطقی نیست، آنوقت تکذیب کند.ولی تکذیبهای مصلحتی و در واقع منفعتی، این است که[شخص]از اول تصمیم دارد که آن را قبول نکند. کذبت قبلهم قوم نوح قوم نوح هم قبل از اینها تکذیب کردند، چه را؟همه چیز را آنها نمی خواستند قبول کنند فکذبوا عبدنا پس چون چنین روحیه تکذیبی داشتند و روحیه شان روحیه تکذیب بود بنده ما را تکذیب کردند.اینجا که می گوید: «بنده ما را تکذیب کردند» خداوند می خواهد به خودش[مربوط کند]، یعنی ما را تکذیب کردند.بنده ما را تکذیب کردند یعنی ما را تکذیب کردند.مثل اینکه-اگر چه این تشبیه خیلی تشبیه درستی نیست-شما کسی را به عنوان نماینده خودتان به جایی می فرستید، بعد به آن نماینده تان توهین می کنند. یک وقت می گویید به آقای الف توهین کردند.آن وقت خودش را در نظر گرفته اید.و یک وقت می گویید به نماینده ما توهین کردند، یعنی به ما توهین کردند، یعنی گذشته از اینکه به شخص او توهین کردند به ما هم توهین کردند.

فکذبوا عبدنا بنده ما را تکذیب کردند، چه گفتند؟حال ببینید چه توجیهاتی برای تکذیب خود ساختند: و قالوا مجنون و ازدجر دیوانه است، جن زده است. «مجنون » از ماده «جن » است چنانکه در فارسی هم دیوانه در واقع یعنی دیو زده است.چون در قدیم معتقد بودند که دیوانه ها را دیو به اصطلاح می زند و جن به آنها اصابت می کند(اصابه الجن). قالوا مجنون دیوانه است، جن زده است «و ازدجر» دچار زجر الجن است. «زجر» منع را می گویند و «ازدجار» یعنی منع را پذیرفتن.خلاصه جنها آمده اند این را زجر کرده اند و این هم آن حالت را از جن پذیرفته است، این حرفهایی که می زند حرفهایی است که جنها به او الهام می کنند.دیگر قرآن به تفصیل بحث نمی کند چون اینجا جای تفصیل نیست، جای اجمال است: فدعا ربه انی مغلوب فانتصر .آنجا گفت: عبدنا بنده ما.در مقابل می گوید: ربه نقطه مقابل عبدنا ربه [ذکر شده].آنجا می توانست بگوید: فکذبوا نوحا ولی گفت: فکذبوا عبدنا اینجا هم می توانست مثلا بگوید: فدعا الله ولی گفت: فدعا ربه :آنها بنده ما را تکذیب کردند، بنده ما هم پروردگار خودش را خواند، آن که تحت حمایتش بود.میان عبدنا و ربه مقارنه است.

فدعا ربه پروردگار خود را خواند، که چه؟ انی مغلوب فانتصر پروردگارا من دیگر الآن مغلوبم، یعنی اینها از هر جهت بر من غلبه کرده اند(بدیهی است که مقصودش غلبه ظاهری بود)یعنی من دیگر الآن چاره ای ندارم، در چنگال اینها بیچاره هستم فانتصر خودت انتقام بگیر یعنی عذاب خود را نازل کن.همین طور که مفسرین گفته اند این فدعا ربه انی مغلوب فانتصر که در سه چهار کلمه در اینجا گفته شده همانهاست که در سوره انا ارسلنا نوحا در ضمن چند آیه بیان شده است ولی اینجا چون باید مطلب را به طور اجمال بیان کند به طور مختصر ذکر می کند: فدعا ربه انی مغلوب فانتصر به قوم خودش نفرین کرد.

این را من از مرحوم ابوی مان شنیدم، یادم نیست که خودم هم در جایی دیده ام یا نه، و البته بعید هم نیست که از کرامات شهید اول باشد.می دانید که شهید اول را متهم کردند و فتوا به قتلش دادند و قاضی ای به نام «جماعه » فتوای قتلش را صادر کرد و این مرد بزرگ را به شکل خیلی فجیعی[به شهادت رساندند].می گویند آن دم آخر کاغذی را از جیبش در آورد و نوشت: رب انی مغلوب فانتصر .البته ایشان نقل می کردند که می گویند بعد که کاغذ را دیدند، در زیرش نوشته یافتند: ان کنت عبدی فاصطبر .

ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر درهای بالا را باز کردیم به آبی ریزان.مقصود طوفان نوح است.گفتیم کلمه «سماء» در قرآن همیشه آن جهت علو است.گاهی به خود باران گفته می شود، گاهی به ابر، گاهی به بالاتر از ابر و گاهی به امور معنوی. یعنی ما فرمان دادیم بارانهای پی در پی نازل شد.زمانی داستان طوفان نوح را در کتابها حتی کتابهای درسی به عنوان افسانه ذکر می کردند:افسانه طوفان نوح. ولی کم کم این مطلب مسلم شده که[در تاریخ زمین]دوره های طوفانی زیادی بوده است. در یکی از همان کتابهای درسی که رفیق خودمان آقای احمد آرام در فیزیک نوشته بود این مطلب را تحقیق کرده بود.

ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر درهای بالا را گشودیم.مقصود این است که فرمان دادیم به ابر که ببار، ولی نه یک باریدن عادی بود، به آبی که همین جور سرازیر شده بود، به تعبیر ما:شرشر آب از آسمان می ریخت. و فجرنا الارض عیونا و زمین را منفجر کردیم یعنی شکافتیم(فجر یعنی شکافتن)نه منفجر به معنایی که امروز می گویند که یعنی شی ء متلاشی می شود، نه، انفجار یعنی باز شدن و شکافتن، یعنی دهانها از زمین شکافتیم در حالی که اینها چشمه ها بودند، و چشمه ها از زمین باز کردیم.زمین را شکافتیم در حالی که تبدیل به چشمه ها شده بود.می گویند چشمه را از آن جهت «چشمه » می گویند که وجه شبهی با چشم دارد.آنجا که آب از زمین بیرون می آید که دور خودش می چرخد(اغلب چشمه ها این طور است)و کانه گردابی درست می کند، شباهت پیدا می کند به مردمک چشم[انسان یا]حیوان که می چرخد، از این جهت به آن می گویند «عین » .

فالتقی الماء آب با آب ملاقات کرد، آب بالا و آبی که از زمین می آمد، آب آسمان و آب زمین، علی امر قد قدر بر کاری که قبلا تقدیر و اندازه اش معین شده بود.گویی این[مطلب]جواب امثال سر سید احمد خان هندی است که معجزات را اغلب به جریانهای عادی طبیعی که به یک سلسله علل طبیعی وابستگی دارد بدون اینکه از بالا برای منظوری حساب شده باشد توجیه می کنند.قرآن می گوید خیال نکنید که[طوفان نوح]طوفانی بود به یک علل مادی و طبیعی بدون آنکه غایت و غرضی در کار باشد، امری بود که مسلم روی آن حساب شده بود.

و حملناه علی ذات الواح و دسر خود نوح را(اینجا دیگر صحبت اصحاب و اهل سفینه نیست چون بناست قضیه به اجمال گفته شود)بر کشتی ای سوار کردیم، بر آن موجودی که دارای لوحها(یعنی تخته های به یکدیگر ترکیب شده)و میخها بود، یعنی بر کشتی.(در جاهای دیگر[دارد که]به نوح دستور دادیم کشتی را بساز و کلما مر علیه ملا من قومه (8).اینها دیگر در اینجا به اجمال برگزار شده است). تجری باعیننا و این کشتی زیر نظر خود ما در جریان بود، ما حافظ و مراقبش بودیم.چرا ما او را نجات دادیم و قوم را هلاک کردیم؟ جزاء لمن کان کفر این خودش نوعی پاداش بود برای آن بنده ما که مکفور شده بود یعنی[درباره او]حق ناشناسی و کفران نعمت شده بود.(این جزاء لمن کان کفر همین طور که بیان کرده اند بیشتر به خود آن عذاب برمی گردد.در یک آیه دیگر قرآن هم هست: انا کذلک نجزی المحسنین (9) ).ما اینها را عذاب کردیم و کیفر دادیم، برای چه؟به خاطر کفرانی که نسبت به بنده ما که دست هدایت به سوی آنها دراز کرده بود انجام دادند. و لقد ترکناها ایة فهل من مدکر بعد ما همان کشتی را رها کردیم یعنی باقی گذاشتیم به عنوان یک آیت در عالم، آیا هست کسی که پند بگیرد؟چیز عجیبی است!در مورد دو چیز است[که]در قرآن این تعبیر آمده است، یعنی از این همه حوادثی که در امم گذشته بوده در مورد دو چیز قرآن مطلبی را گفته است که با عصر نزول قرآن تقریبا می شود گفت سازگار نبوده به این معنا که امر مجهولی بوده است.یکی راجع به کشتی نوح است.قرآن می گوید ما این را باقی گذاشته ایم: و لقد ترکناها ایة یعنی از بین نرفته و معدوم نشده، و عجیب این است که در سالهای اخیر این قضیه چند بار مورد تایید واقع شده که در همان کوهی که قرآن آن را «جودی » می نامد (و استوت علی الجودی) (10) -که می گویند کوههای آرارات است-آثار و علائم یک کشتی (11) بالای کوه[دیده شده است].کشتی بالای کوه که تناسب ندارد، کشتی را در قعر دریا باید پیدا کنند نه بالای کوه، در آنجا پیدا شده که این جز با همین مطلبی که در کتب مذهبی آمده است یعنی داستان نوح و کشتی که آب آنقدر باشد که روی آن کوه کوتاه را بگیرد به طوری که کشتی روی کوه فرود بیاید[سازگار نیست]، و حتی در روزنامه ها نوشتند که شاید این همان کشتی نوحی است که می گویند. آقای طباطبایی در یکی از جلدهای تفسیر المیزان این مطلب را[نقل کرده اند]. اتفاقا ایشان می گفت که من وقتی داشتم تفسیر آیات مربوط به حضرت نوح در سوره هود را می نوشتم، به همین جا بر خورد کرده بودم که روزنامه ها این جریان را نوشتند، همانجا آن را درج کردم.

و دیگر در موضوع فرعون است که دارد: فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک ایة (12) ما بدنت را نجات می دهیم برای اینکه آیتی باشد برای آیندگان، که بعد همان را پیدا کردند، غیر از آن مومیایی هایی که خودشان قبلا مومیایی کرده بودند.غرض این که آن فرعون هلاک شده موسی هم بدنش باقی است.

بعد می گوید: فکیف کان عذابی و نذر .عرض کردیم روح این سوره این است که انذاری و عذابی، انذاری است، اگر نپذیرید پشت سرش عذاب است.دو جمله است که در این سوره چند بار تکرار شده.یکی همین است: فکیف کان عذابی و نذر چگونه بود عذاب من و انذارهای من؟یعنی این عذاب و انذار با یکدیگر است.و یکی هم این آیه: و لقد یسرنا القران للذکر فهل من مدکر .در این سوره که لحن آن خشونت بار است یکمرتبه این جمله به صورت موعظه گفته می شود، یعنی آهنگ نرم می شود، دو مرتبه خشن می شود. یک آیه است که چهار بار تکرار شده است.

فکیف کان عذابی و نذر رابطه عذاب و انذار را چگونه دیدی؟آیا چنین اصلی نیست که اگر انذار الهی، تبشیر الهی، دعوت الهی، اتمام حجت الهی بیاید و بعد نادیده گرفته و کفران بشود عذاب هست؟چگونه دیدید؟این امر هست.تا اینجا مربوط به گذشته بود.

و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر ما قرآن را سهل و ساده کردیم برای تذکر، برای تنبه، آیا هست متنبهی؟راجع به مضمون این آیه و معنای اینکه ما قرآن را ساده کردیم برای ذکر و تذکر و تنبه، مفسرین در دو کلمه اش بحث کرده اند.یکی اینکه ما قرآن را ساده کرده ایم، میسر کرده ایم، آسان کرده ایم، مقصود از «آسان کرده ایم » چیست؟بعضی می گویند مقصود این است که چون خود قرآن حقیقتی است مافوق عالم مادی، ما آن را به صورت لفظ و عبارت نازل کرده ایم.البته این فی حد ذاته درست است و مانعی ندارد که این آیه لا اقل شامل این هم باشد.برخی دیگر می گویند نه، خیلی کتابهای آسمانی دیگر هم به صورت لفظ در آمده اند ولی قرآن به لسان عربی مبین[نازل شده است]که حتی «عربی » هم یعنی واضح و روشن، یعنی به بیانی بسیار ساده و روشن(روشن به معنای فصیح و بلیغ و جذاب).ما قرآن را مخصوصا با عباراتی اینچنین زیبا و لطیف برای مردم فرود آورده ایم زیرا مردم به این وسیله بهتر متذکر می شوند، چون شک ندارد که یک مطلب اگر با بیان فصیح و بلیغ گفته بشود اثرش خیلی بیشتر است تا با بیان الکن.هر دو، مقصود را می فهمانند ولی آن نفوذ می دهد در قلب در صورتی که بیان غیر فصیح نمی تواند نفوذ بدهد.کما اینکه خود با آهنگ متناسب بیان کردن، باز اثری فوق اثر دارد و اگر یک مطلب با زبان فصیح باشد و با آهنگ متناسب با خودش هم قرائت بشود اثرش مضاعف می شود.حال اگر خود مطلب هم با قلب انسان پیوند و اتصالی داشته باشد یعنی زبان فطرت انسان باشد این دیگر نور علی نور علی نور خواهد شد.قرآن چنین است.اصلا قرآن بقای خودش را مدیون همین سه جهت است:مطلبش زبان فطرت بشر است، با عباراتی در نهایت فصاحت و بلاغت بیان شده، و دستور اکید صادر شده که قرآن را با قرائت و آهنگ لطیف بخوانید، که حتی در تعبیرات احادیث ما کلمه «غنا» دارد: تغنوا بالقرآن (13) یعنی قرآن را ساده نخوانید، با آهنگ بخوانید.این با آهنگ خواندن، دستوری است که از پیغمبر اکرم و ائمه اطهار رسیده و آنها بر این اساس عمل می کردند.خود ائمه اطهار قرآن را با لحن و آهنگ خوش می خواندند.هم درباره امام سجاد علیه السلام و هم درباره امام باقر علیه السلام این روایات هست که گاهی در خانه خودشان با صدای بلند و با آهنگی چنان لطیف قرآن می خواندند که مردم کوچه که می آمدند عبور کنند آنجا می ایستادند و گاهی این آهنگ آنقدر سقاها (14) را جذب می کرد که با آن مشک سنگینی که به دوششان بود همان طور می ایستادند که بشنوند و استماع کنند.

بیشتر احتمال می دهند که مقصود این باشد که ما قرآن را با عباراتی فصیح و ساده و روشن[نازل کردیم] للذکر برای اینکه شما[متذکر و متنبه بشوید].بعضی مثل مجمع البیان می گویند[للذکر]یعنی «للحفظ » ، که حفظ کنید، ضبط کنید.و قرآن از کتابهایی است که آمادگی اش برای حفظ شدن از هر کتاب دیگر بیشتر است.عجیب است!شعر را می شود حفظ کرد و قرآن شعر هم نیست، نثر است.یک کتاب نثر در دنیا نمی توان پیدا کرد که بشود چهار صفحه اش را حفظ کرد و قرآن در اثر آن سلاست فوق العاده ای که در عبارات و کلماتش هست[این خاصیت را دارد].وقتی که کلمات، خیلی سلیس باشد[زود حفظ می شود]. شما در خود شعرها می توانید امتحان کنید.شعرهای سعدی را خیلی زود می شود حفظ کرد برای اینکه کلمات آن سلیس است یعنی هر کلمه ای نسبتا در جای خودش قرار گرفته است. بعد که انسان حفظ کرد دیر فراموش می کند چون به معنی واقعی سلاست دارد.ولی انسان اگر بخواهد یک قصیده خاقانی را حفظ کند جانش در می آید، با اینکه قصاید او هم خیلی فصیح و بلیغ است، ولی سلاست[اشعار]سعدی را ندارد.گرچه هر شعری به دلیل شعر بودن و آهنگین بودن قابل حفظ[شدن]است، باز شعرها با هم تفاوت دارند.در میان نثرها تنها کتاب نثری در عالم که قابل حفظ کردن است یعنی اصلا ذهن آن را برای حفظ کردن می پذیرد قرآن است.شما کتاب نثر دیگری در عالم نمی توانید پیدا کنید که انسان بتواند عبارتهای آن را حفظ کند، و لهذا حفظ کردن قرآن مثل تلاوت کردن آن امر بسیار مطلوبی است و مخصوصا بعد از آنکه انسان حفظ کرد نباید بگذارد فراموش بشود.شاید گناه هم داشته باشد که انسان قرآن را حفظ کند و بعد اینقدر نخواند تا فراموش بشود.افرادی که حافظه شان ضعیف است لااقل اگر یک سوره دو سوره پنج سوره حفظ می کنند نگذارند که همان سوره ها فراموش بشود چون بعضی حرام و گناه می دانند که انسان قرآن را حفظ کند و بعد بگذارد فراموش بشود.

 


  
  

 

آیه‌ی میثاق

در درس پیش بیان شد که، دست‌کم، دو آیه در قرآن کریم به شناخت شهودی و علم حضوری نسبت به خدای متعال اشارت دارند. نخست آیه‌ی 30 از سوره‌ی روم، که بحث آن گذشت. دوم، آیه 172 از سوره‌ی اعراف که اینک به آن می‌پردازیم. در این آیه آمده است:

"وَإِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَى شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ * أَوْ تَقُولُواْ إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِّن بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؛ هنگامی که پروردگارت از پُشت آدمی‌زادگان فرزندانشان را برآورد و ایشان را بر خودشان شاهد قرار داد که آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، شهادت دادیم. (و خدا این کار را انجام داد) تا روز قیامت نگویید که ما از این مطلب غافل بودیم، یا نگویید که پدران ما قبلاً شرک ورزیدند و ما نسلی بودیم از پَسِ ایشان (و دنباله‌رو آنان) پس آیا ما را به خاطر کارهای باطل‌گرایان تباه می‌سازی؟"

این آیه از آیات مشکل قرآن از نظر تفسیر است و از جهات متعدّد جای بحث گسترده دارد، ولی پرداختن به همه‌ی آنها ما را از هدفی که در اینجا داریم دور می‌کند. آیه به روشنی دلالت می‌کند که خدا با فرد فرد انسانها یک رویارویی داشته و به آنها گفته است آیا من خدای شما نیستم؟ و آنها گفته‌اند: آری، تویی خدای ما؛ و این رویارویی با تک‌تک انسانها موجب این شده است که عذری برای مشرک‌ها وجود نداشته باشد که بتوانند بگویند ما اساساً از توحید و یگانه‌پرستی غافل بودیم و دنباله‌روی از پدران موجب شد که ما مشرک بشویم، گناه به گردن پدران ماست و ما مسؤول نیستیم. در اینکه مفاد آیه می‌خواهد چنین مطلبی را افاده بفرماید شکّی نیست. ابهام در این است که ما خودمان چنین چیزی سراغ نداریم که با خدا رویاروی شده باشیم و خدا به ما فرموده باشد که آیا من پروردگار شما نیستم و ما بگوییم: آری. چون چنین چیزی را یاد و سراغ نداریم مشکل است مفاد چنین آیه‌ای را بپذیریم وگرنه در اینکه آیه چنین مطلبی را افاده می‌کند جای شکّی نیست. البته در اینجا سؤال‌هایی هست: در چه عالمی؟ در چه شرایطی واقع شده؟ آیا دسته جمعی بوده یا تک‌تک؟ و سؤالاتی از این قبیل. اما در اصل این مطلب ابهامی وجود ندارد. آیا این مطلب پذیرفتنی است که بدون استثنا، هر انسانی، با خدا مواجه شده و چنین مکالمه‌ای بین او و خدا تحقق یافته است؟ هر معنایی برای این مکالمه و مواجهه تصور شود به هرحال، این سخنی غایبانه و از پشت پرده نیست که یک کسی یک صدایی از یک جایی بلند کند و بپرسد آیا من فلانی نیستم؟ شما هم بگویید: آری فلانی هستی. این ارزشی ندارد، بلکه باید به گونه‌ای خطاناپذیر باشد، وگرنه عذر برای شما باقی می‌ماند. مثلاً اگر شیطان فریاد بزند که من خدای شما نیستم؟ و یک کسی خیال کند که این سخن خداست و بگوید چرا؛ این قابل خطاست؛ یعنی صرف اینکه صدایی به گوش برسد دلیلی نمی‌تواند بود که گوینده فلان کس است؛ موقعی این مکالمه قطع عذر می‌کند و دیگر جایی برای اشتباه در تطبیق باقی نمی‌گذارد که شما طرف را ببینید و بشناسید. پس مدعای آیه این است که مکالمه‌ای بین خدا و انسان تحقق یافته که عذری برای خطای در تطبیق باقی نگذاشته است. هرگونه عذری انسان در قیامت به پیشگاه خدا بیاورد که من به این علت تو را نشناختم و تو را نپرستیدم این عذر مقبول نیست. این مدعای آیه است که هر انسانی، یک رویارویی با خدا دارد که بر اساس آن رویارویی می‌توان گفت خدا می‌گوید آیا من پروردگار تو نیستم؟ او هم می‌گوید: آری.

آیه میثاق ـ شناخت حضوری

آنچه به روشنی از این آیه‌ی شریف به دست می‌آید این است که هر فرد انسان، نوعی شناخت به خدای یگانه پیدا کرده است که می‌توان از کیفیّت حصول آن به این صورت تعبیر کرد که خدا به آنان فرمود: "أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ". و آنها پاسخ دادند "بَلَى شَهِدْنَا". و این گفتگو به گونه‌ای واقع شده است که جای عذر و ادّعای خطا در تطبیق را باقی نگذاشته است و از این رو، چنانکه اشاره کردیم در روز قیامت هیچ انسانی نمی‌تواند بگوید که با ربوبیّت الهی آشنا نبوده است، و یا نمی‌تواند پیروی از پدران و پیشینیان را بهانه‌ی شرک و کجروی قرار دهد.

به نظر می‌رسد که چنین مکالمه‌ی حضوری و عذربراندازی که خطای در تطبیق را هم نفی می‌کند، جز با علم حضوری و شهود قلبی حاصل نمی‌شود و مؤیّد آن، روایات بسیاری است که مشتمل بر تعبیرات "رؤیت" و "معاینه" می‌باشد.

روایات متعددی که از نظر مضمون همه متشابه و از نظر سند هم معتبر هستند، و در کتب معتبر از جمله در اصول کافی، تفسیر علی بن ابراهیم، تفسیر برهان، تفسیر نورالثقلین و کتابهای دیگر، نقل شده است.

امام باقر (ع) در روایتی که در کافی در ذیل آیه‌ی فطرت نقل شده می‌فرماید: "فَعَرَّفَهُمْ وَاَراهُمْ نَفْسَهُ وَلَوْلا ذلِکَ لَمْ یعْرِفْ اَحَدٌ رَبَّهُ"؛ یعنی خدا خودش را به ایشان شناساند و ارائه داد، و اگر این کار انجام نمی‌گرفت، هیچکس پروردگارش را نمی‌شناخت. و در تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی از "ابن مسکان" نقل شده که به حضرت صادق(ع) گفتم: "مُعایَنَةً کانَ هذا؟ قالَ: نعَمْ"؛ یعنی آیا عیناً خدا را مشاهده کردند؟ فرمود: آری. و در کتاب محاسن برقی از زراره از حضرت صادق(ع) نقل شده است که فرمود: "وَلَوْلا ذلِکَ لَمْ یَدْرِ اَحَدٌ مَنْ خالِقٌهُ وَرازِقُهُ؛ یعنی اگر این صحنه نبود، هیچکس نمی‌دانست که چه کسی آفریننده و روزی‌دهنده‌ی اوست".

از این عبارت استفاده می‌شود که شناختی که در آیه‌ی شریف به آن اشاره شده، شناختی حضوری و جزئی است نه شناختی کلّی که از راه مفاهیم انتزاعی و عناوین عقلی حاصل می‌شود و چنین شناختی جز از راه علم حضوری و شهودی امکان ندارد. و اگر منظور، معرفت کلّی و نتیجه‌ی استدلال عقلی می‌بود، می‌بایست چنین گفته می‌شد: "وَلَوْلا ذلِکَ لَمْ یعْلَمْ اَحَدٌ اَنَّ لَهُ خالِقاً"؛ یعنی هیچکس نمی‌دانست که "خالقی" دارد نه اینکه چه کسی خالق اوست، این مطلب را بیشتر توضیح می‌دهیم و از خواننده‌ی محترم، تقاضای بذل دقّت بیشتر داریم:

اگر انسان علم شهودی نداشته باشد تنها حقیقتی کُلّی را می‌تواند بفهمد؛ مثلاً این که یک کسی هست که کاری خاص را انجام داده است. اگر شما سازنده‌ی یک ساختمان را ندیده باشید، تنها می‌توانید بفهمید که سازنده‌ای، این مصنوع را ساخته و از صفات مصنوع می‌توانید پی به صفات صانع هم ببرید، هر قدر دقت و مهارت در آن مصنوع بیشتر به کار رفته باشد، دلالت بر هنرمندی و کارآیی و مهارت صانع می‌کند، تا این حد شما می‌توانید بگویید سازنده‌ی ماهری بوده است، خیلی باسلیقه بوده است. اما اینکه چه کسی است؟ از این استدلالات او را نمی‌توانید بشناسید، شخص او را درک نمی‌کنید، استدلالات عقلی می‌تواند به ما بگوید که جهان آفریننده‌ی حکیم و توانایی دارد. اما اینها یک مفاهیم کلّی است؛ کسی هست که آفریننده، توانا، دانا و حکیم است. اما چه کسی است؟ این را دیگر استدلال عقلی به ما نمی‌گوید؛ اگر آن رابطه‌ی درونی و قلبی بین ما و خدا نبود، خود خدا را ما نمی‌شناختیم، می‌دانستیم که عالم، خالقی دارد اما اینکه کیست؟ نمی‌دانستیم. شناخت شخص خالق وقتی میسّر است که یک نحو شهودی نسبت به او حاصل شده باشد والاّ یک معرفت کلّی خواهد بود؛ فرق است بین اینکه بگوییم "لَوْلا ذلِکَ لَمْ یَعْلَمْ" (یا "لَمْ یَدْرِ" یا "لَمْ یعْرِفْ" به حسب تعبیرات مختلفی که در روایات هست)، "اَحَدٌ اَنَّ لَهُ خالِقاً" یا گفته شود: "لَمْ یعْلَمْ مَنْ خالِقُهُ".

در زبان خودمان گاه می‌گوییم اگر چنین چیزی نبود، هیچ کس نمی‌دانست که جهان خالقی دارد. یکوقت دیگر گفته می‌شود اگر این نبود، هیچ‌ کس نمی‌دانست چه کسی خالق جهان است. تعبیری که در همه‌ی روایات آمده، همین است: نمی‌گوید اگر چنین مکالمه و مواجهه‌ای نبود، هیچکس نمی‌دانست که عالم خالقی دارد؟ زیرا اگر این جریان هم نبود عقل انسان می‌فهمید که جهان خالقی دارد؛ حتی عقل می‌توانست صفاتش را هم بفهمد؛ اما شخصش را نمی‌توانست بشناسد. این جریان موجب شده است که یک رابطه‌ای بین دل و خدا برقرار شود که وقتی به عمق دل توجه بشود "خودِ خدا" را می‌یابد نه اینکه یک کسی هست که آفریننده است. اگر خدا توفیق بدهد حال و توجه کامل در دعا و مناجات پیدا شود و توجه آدمی از همه چیز قطع گردد و تمرکز کامل در توجه به خدا پیدا کند، حالی پیدا می‌کند که "خودِ خدا" را می‌بیند. اینطور نیست که گویی از پشت پرده‌ای بگوید: ای کسی که فوق آسمانها و زمین هستی و جهان را تدبیر می‌کنی؛ بلکه در پیش روی گوینده است. گویی سخنش را می‌شنود. در نهج‌البلاغه، امیرالمؤمنین(ع) در مورد آیه‌ی شریفه "رِجَالٌ لاّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّه"؛ می‌فرماید: "وَاِنَّ لِلذِّکْرِ لاّهْلاً"؛ یاد خدا اهلی دارد که آنها به جای لذایذ زندگی برمی‌گزینند.

حضرت امیرالمؤمنین(ع) برای اهل ذکر و کسانی که زندگیشان را با یاد خدا می‌گذرانند و با یاد او می‌زیند اوصافی را ذکر می‌فرماید از جمله می‌گوید: خدا در باطن و درونشان با آنها مناجات و رازگویی می‌کند. در این تعبیر دقّت کنید به جای اینکه بنده با خدا مناجات کند علی(ع) می‌فرماید خدا با آنها رازگویی می‌کند کسانی هستند که مخفیانه راز خدا را می‌شنوند؛ چنین چیزهایی برای انسان هست، انسان آنقدر عظمت دارد که به چنین مقامهایی بتواند برسد نه تنها انبیا و اولیا و معصومان(ع) بلکه آن کسانی هم که پیرو راستین پیامبران و پیشوایان معصوم باشند می‌توانند به چنین مقام‌هایی برسند، آنها آمدند، تا دست دیگران را بگیرند و به طرف خودشان بکشانند و به آن مقامی که خودشان رسیدند، نزدیک نمایند.

باری، پس آیه می‌خواهد بگوید آشنایی با شخص خدا در دل همه‌ی انسان‌ها وجود دارد و وقتی آثارش را می‌بیند آن شناخت زنده می‌شود. آن شناخت، کسبی نیست، بلکه یک شناخت فطری است، (آشنایی فطری است) ولی مورد توجه ما نیست و هر وقت به آن توجه پیدا کنیم، آن آشنایی به خاطر می‌آید و زنده می‌شود و آن روایت که نقل کردیم می‌گوید اگر چنین صحنه‌ای نبود، کسی نمی‌دانست که چه کسی خالق اوست، یعنی ممکن بود بداند خالقی دارد، امّا نمی‌دانست چه کسی است چون او را ندیده بود، اما چون این معرفت شهودی حاصل شده است وقتی عقل می‌گوید عالم خالقی دارد، می‌فهمد که کیست، چون قبلاً با او آشنا بوده است.

پاسخ آزمون‌های آغازین:

آزمون 1: گزینه «ب»؛

آزمون 2: گزینه «ب».


. از آیه شریفه‌ی 172 سوره اعراف به روشنی به دست می‌آید که گفت‌وگوی میان خدا و همه انسان‌ها به‌گونه‌ای صورت گرفت که جای عذر و ادّعای خطا در تطبیق را باقی نگذاشته است. گویا چنین گفت‌وگویی جز با علم حضوری و شهود قلبی حاصل نمی‌شود. روایات بسیاری که مشتمل بر تعبیرات "رؤیت" و "معاینه" است،‌ این مطلب را تأیید می‌کند؛

2. اگر انسان علم شهودی به خدا نداشته باشد، درنمی‌یابد که خدای او کیست؛ بلکه تنها با استدلال عقلی به حقیقتی کلّی دست خواهد یافت؛

3. بر اساس آیه میثاق، آشنایی با شخص خدا در دل همه‌ی انسان‌ها وجود دارد و انسان هنگامی که آثار خدا را می‌بیند، آن شناخت که فطری است، زنده می‌شود؛

4. آیه‌ی میثاق از برخی جهات، مشکل و مبهم است؛ از جمله این‌که معلوم نیست این رویارویی در چه عالمی و چه شرایطی روی داده و آیا دسته‌جمعی بوده یا تک تک و یا از این قبیل. نیز پذیرش محتوای آیه برای انسان‌ها مشکل است؛ چون خود، چنین واقعه‌ای را به یاد ندارند.


  
  
اکنون تصاویری از شهدای والا مقام این روستا راببینیدشهید سفرعلی باشتنیسفرعلی باشتنی
88/1/25::: 4:59 ع
نظر()
  
  

یا عبدَاللّه، لَقَدْ نَصَبَ اِبلیسُ حَبائِلَهُ فى دارِالغُرورِ فَما یَقْصُدُ فیها الاّ أولیاءَنا و لَقَدْ جَلَّتِ الاْخِرَةُ فى اَعْیُنِهِمْ حتّى ما یُریدونَ بها بَدَلاً. ثمّ قال: آه آه على قُلُوبٍ حُشِیَتْ نوراً و اِنَّما کانَتِ الدُّنیا عِنْدَهُم بِمَنْزَلَةِ الشُّجاعِ الاَْرْقَم و العَدُوِّ الاعْجَم اَنِسوا باللّهِ و اسْتَوحَشوا ممّا بِهِ اسْتَأْنَسَ المُتْرَفونَ اولئک اولیائى حقّاً و بِهِمْ تُکْشَفُ کُلّ فتنةٍ وَ تُرْفَعُ کُلُّ بلیّةٍ".

تقرّب به خدا، گرایش فطرى انسان

یکى از گرایشهاى فطرى انسان، بلکه بالاترین و عمیقترین گرایش فطرى او، رسیدن به کمالات معنوى و اوج گرفتن روحش در فضاى ملکوت است. انسان فطرتا گمشدهاى دارد که در پى آن است، گویى مىخواهد مانند پرندهاى در فضاى ملکوت اوج بگیرد و بالا رود. انسان مىخواهد به کمالات بیشترى دست پیدا کند، به مقامات عالىترى برسد و علم حضورى ناآگاهانهاش به خدا، به علم حصولى و حضورى آگاهانه تبدیل شود. به عبارت سادهتر، مىخواهد معرفتش بیشتر شود و گمشدهاش را بیابد. گمشده انسان قرب به خدا است. به همین دلیل، همیشه در طول تاریخ، اقوام گوناگون به دنبال راههایى براى رسیدن به کمالات معنوى بودهاند و نام آن را هم عرفان گذاشتهاند. این گرایش عرفانى در عمق فطرت همه انسانها وجود دارد؛ اما بالاترین مرتبه آن نزد انبیا و اولیاى خدا علیهمالسلام - به خصوص وجود مقدّس پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله - و پس از ایشان، ائمه اطهار علیهمالسلام است. هرکس از آن‌ها بهتر پیروى نماید و به دستوراتشان بیشتر عمل کند، در یافتن این گمشده موفقتر است؛ اما راهها و مسلکهاى دیگر، هر کدام کمابیش انحرافات و اشتباهاتى دارند که گاهى به خطرهاى بزرگى هم منجر مىشود.

به هر حال، در نهاد ما گرایشى عمیق به خدا، شناخت و قرب او وجود دارد که هرگاه شفاف شود و درست به آن توجه پیدا کنیم، متوجه مىشویم که به دنبال چه هستیم؛ اما هرگاه در پردههاى ابهام، لایههاى هوا و هوس و ابرهاى گرایش به ماده مخفى باشد، به اشتباه تصور مىکنیم به دنبال خواستههاى مادى و دنیوى مىگردیم. این نیاز، فطرى است و اصولاً هدف از خلقت انسان، همین کمال نهایى و قرب خداوند است. نزول وحى، کتب آسمانى و شرایع الاهى نیز براى زمینهسازى این سیر و حرکت انسانى بوده و همه انبیا - علیهمالسلام -آمدهاند تا راه را براى این تکامل معنوى انسان هموار سازند.

امام راحل - رحمهالله - در اوج مسائل سیاسى و اجتماعى مطرح در کشور و در اوج جنگ، بیشتر اوقات، در سخنرانىهایشان به این نکته اشاره مىکردند که درست است اسلام براى برقرارى عدالت اجتماعى آمده، انبیا - علیهمالسلام - آمدهاند تا احکام الاهى را در جامعه پیاده کنند و حکومت خدایى برقرار شود؛ اما همه این‌ها مقدمه است براى هدفى والاتر و آن معرفت خداست. این نیاز، فطرى ماست و کمال نهایى ما در ارتباط با آن تعریف مىشود. اسلام نیز براى رسیدن به همین هدف، مردم را دعوت مىکند. پیامبر و ائمه اطهار - علیهمالسلام - به برخى از دوستان و یاران خود که لیاقت و استعداد بیشترى داشتند، این مطلب را صریحا متذکّر مىشدند.


  
  

، عهد عتیق را به صورت کلی معرفی کردیم و ویژگی‌های آن را از نظر نوع زبان، تعداد کتب، نسخه‌های آن و امور دیگر مورد بحث و بررسی قرار دادیم؛ سپس به معرفی محتوای آن پرداختیم، و از سفر تکوین و خروج به اختصار بحث کردیم. در این بخش نیز به بحث معرفی محتوای عهد عتیق ادامه داده و اسفار باقی مانده و محتوای آن‌ها را به صورت اجمالی معرفی می‌کنیم.

سفر لاویان: سومین کتاب از کتب سی و نه‌گانه عهد عتیق، سفر لاویان است. لاوی، نام یکی از اسباط دوازده‌گانه است. در این سفر احکام مربوط به کاهنان یهود که از سبط لاوی‌اند بیان شده است؛ ازاین‌رو نام این سفر را لاویان گذاشته‌اند.

سفر اعداد: چهارمین کتاب عهد عتیق، سفر اعداد است. به علت آن‌که در این سفر آمار بنی اسرائیل در عصر حضرت موسی (ع) بیان شده است، به آن سفر اعداد می‌گویند. البته بخشی از شریعت و تاریخ بنی اسرائیل نیز در این سفر بیان شده است.

سفر تثنیه: پنجمین کتاب عهد عتیق، سفر تثنیه است. در این کتاب احکامی که در اسفار گذشته بیان شده بود، تکرار شده است؛ ازاین‌رو به آن تثنیه می‌گویند. البته تاریخ بنی اسرائیل تا زمان رحلت حضرت موسی (ع) نیز در این کتاب آمده است. به مجموع این پنج سفر، تورا یا تورات هم می‌گویند. تورا به معنای قانون است. دوازده کتاب دیگر هم در بخش تاریخی وجود دارد که به اجمال آن‌ها را معرفی می‌کنیم:

صحیفه یوشع: این کتاب که به نام جانشین حضرت موسی (ع) نام‌گذاری شده است، تاریخ دوران یوشع بن نون و سیره او و حوادث روزگار وی از جمله حملات و جنگ‌های او با فلسطینی‌ها را بیان کرده است؛

سفر داوران: این کتاب که به نام داوران یا قاضی‌های بنی اسرائیل نام‌گذاری شده، حوادث دوران دویست ساله داوران بنی اسرائیل را که با احتساب یوشع بن نون شانزده نفر می‌شوند، بیان کرده است. البته برخی یوشع را به دلیل بزرگی و شخصیت والایش، جزء داوران به‌شمار نمی‌آورند؛ ازاین‌رو تعداد داوران پانزده نفر می‌شود و آخرین آن‌ها سموئیل نبی بوده است؛

کتاب روت: این کتاب کوچک، شرح حال زنی به نام روت است که از جدّات حضرت داود علیه السلام بوده و در عصر داوران می‌زیسته است.

در ادامه بحث از معرفی عهد عتیق، کتاب‌های باقی مانده را به صورت اجمالی معرفی کرده و اشاره‌ای اجمالی به محتوای آن‌ها می‌کنیم. این نکته را نیز بیان خواهیم کرد که در یک تقسیم‌بندی با ادغام کتاب‌هایی که دو قسمت هستند و نیز ادغام برخی دیگر، تعداد آن‌ها را به 22 کتاب کاهش داده‌اند.

کتاب اول سموئیل نبی: این کتاب ضمن بیان تاریخ سموئیل نبی، (آخرین داور بنی اسرائیل) به تعیین و نصب شائول (طالوت) به عنوان اولین پادشاه بنی اسرائیل نیز اشاره کرده است؛

کتاب دوم سموئیل نبی: در این کتاب هم به حوادث دوران پادشاهی حضرت داود (ع) اشاره شده است؛

کتاب اول پادشاهان: در این کتاب ادامه حوادث دوران پادشاهی حضرت داود و نیز دوران حضرت سلیمان علیه السلام و جانشینان او بیان شده است؛

کتاب دوم پاشاهان: این کتاب ادامه تاریخ پادشاهان بنی اسرائیل تا حمله بخت النصر را بیان کرده و داستان تبعید بنی اسرائیل به سرزمین بابل (جلای بابل) را آورده است؛

کتاب اول تواریخ ایام: در این کتاب نسب‌نامه بنی اسرائیل بیان شده و تاریخ بنی اسرائیل تا زمان وفات داود علیه السلام تکرار شده است؛

کتاب دوم تواریخ ایام: این کتاب تاریخ پادشاهی جناب سلیمان نبی و ملوک بعدی تا زمان جلای بابل را نقل کرده است؛

کتاب عزرا: در این کتاب جریان نوسازی اورشلیم، یعنی بیت المقدس و آزادی یهودیان به همراه عزیر بیان شده. عزرا همان شخصی است که در قرآن عزیر نامیده شده است؛

کتاب نحمیا: این کتاب که به نام نحمیا ساقی اردشیر اول پادشاه هخامنشی نام‌گذاری شده است، جریان نوسازی اورشلیم و بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین را از زبان نحمیا بیان می‌کند؛

کتاب استر: در این کتاب جریان رفع خطر نابودی از یهودیان با وساطت استر بیان شده است. ‌استر، همسر یهودی خشایارشاه پادشاه هخامنشی بوده. وی در شهر همدان مدفون است.

بخش دوم عهد عتیق، کتاب‌هایی است که محتوای آن‌ها حکمت، مناجات یا شعر است. این بخش از پنج کتاب تشکیل شده است:

1. کتاب ایوب: در این کتاب حوادث دوران حضرت ایوب و ابتلای حضرت، بی‌صبری ایشان و صبر حضرت بیان شده است؛

2. کتاب مزامیر: مجموعه مناجات‌های حضرت داود علیه السلام است که صد و پنجاه قطعه مناجات را دربردارد و به زبور حضرت داود معروف است؛

3. کتاب امثال سلیمان: این کتاب مشتمل بر کلمات حکمت آمیز حضرت سلیمان است.

در ادامه بحث به تاریخ دوران حضرت موسی علیه السلام و حادثه‌ای که سبب فرار حضرت موسی علیه السلام از مصر و رفتن او به مدین شد، اشاره شده و ماجرای ازدواج ایشان بیان خواهد شد.
درباره قدمت تاریخی تورات دو نظریه وجود دارد:

1. دانشمندان غیر دینی که نوعاً باستان شناس، مورخ و .... هستند، معتقدند که عهد عتیق و توراتی که در دست ما است، حداکثر عمری دو هزار و پانصد ساله دارد که آن را شخصی به نام عزرا (عزیر) پس از بازگشت از اسارت بابلی مجددا نوشته است؛ زیرا تورات وصحف انبیا در حمله نبوکد نَصّر از بین رفت و همگی نابود شدند؛

2. متدینان یهودی معتقدند که مؤلف تورات حضرت موسی علیه السلام است که حدود هزار و چهارصد سال قبل از میلاد می‌زیسته است؛ پس در واقع موسی علیه السلام سیره خودش را در این کتاب نوشته و بقیه هم کتب انبیای بعدی است.

یهودیان ارتدوکس معتقدند تمام تورات وحی الاهی است و حتی یک حرف آن جابه‌جا نشده و حجیت دارد؛ اما اصلاح‌طلبان یهودی معتقدند که عهد عتیق یک سلسله واقعیاتی بوده که در ظرف زمانی آن دوران بیان شده است و امروزه دیگر به‌کار نمی‌آید و حجیت ندارد؛ ازاین‌رو باید دست به اصلاحات زد.

دوران حضرت موسی

همان‌گونه که قبلا بیان شد، حضرت موسی علیه السلام با وضعیت خاصی به‌دنیا آمد و مدتی در دربار فرعون زندگی کرد. یک روز دید که یکی از بنی اسرائیل با فردی قبطی از اهالی مصر مشغول نزاع است. حضرت به طرفداری از فرد بنی اسرائیل مشتی به قبطی زد و او مرد. حضرت گمان می‌کرد که کسی از حادثه خبردار نشده است؛ اما در روزهای بعد که دوباره چنین نزاعی پیش آمد، مرد مصری گفت: آیا می‌خواهی مرا نیز بکشی؟! حضرت متوجه شد که ماجرای قبلی فاش شده است؛ ازاین‌رو ترسیده به مدین گریخت. در آن‌جا با دختران رهبر مذهبی مدین در سرچشمه آب برخورد کرد. او در اثر کمک به دختران و درخواست پدر آن‌ها به خانه ایشان رفت و مشغول کار شد. این‌گونه قرار گذاشتند که حضرت پس از هشت یا ده سال کار کردن با یکی از دختران کاهن مدین (شعیب) ازدواج کند. قرآن کریم تعداد دختران را دو دختر می‌داند؛ ولی تورات آن‌ها را هفت دختر می‌داند. حضرت پس از گذشتن مدت زمان مقرر با یکی از دختران شعیب ازدواج کرد، نام همسرش صفوره به معنای گنجشک ماده بوده است.

این قسمت با مطالب ذیل آشنا شدیم:

1. درباره قدمت تاریخی تورات دو نظریه وجود دارد: دیدگاه دانشمندان غیر متدین که قدمت تورات را دو هزار و پانصد سال می‌دانند؛ ولی دیدگاه دینی یهود آن است که تورات محصول کار حضرت موسی علیه السلام است؛

2. یهودیان ارتدوکس هم اکنون نیز تورات را حجت می‌دانند؛

3. حضرت موسی علیه السلام پس از حادثه درگیری با یکی از اهالی مصر و مرگ آن شخص به مدین گریخت.

درباره قدمت تاریخی تورات چند نظر وجود دارد؟‌

Top of Form 1

 



  
  

 

معنای لغوی دین

دین در لغت، معمولاً به معنای پاداش، جزا، اطاعت، راه و .... معنا می‌شود. معادل انگلیسی دین، واژه Religion است، ویلفرد کنت ول اسمیت در کتابی با عنوان معنا و غایت دین، واژه دین را ریشه‌یابی کرده و آن را از ریشه لاتینی Religio می‌داند. وی درباره معنای این ریشه اختلاف نظر وجود دارد، که آیا به معنای خواندن متون و کتاب‌های مقدس است یا به معنای وابستگی به سنت‌ها و ... .

معنای اصطلاحی دین

درباره معنای اصطلاحی دین تعریف‌های زیادی ارائه شده است، مانند:

1. دین، همان شریعت آسمانی پیامبران است؛

2. دین، نوعی احساس وابستگی به الوهیت است؛

3. دین، اعتقاد به یک امر قدسی است؛

4. دین، ایمان به یک یا چند نیروی ما فوق بشری است که شایسته اطاعت و عبادتند؛

5. دین، اعتقاد به خدای همیشه زنده است؛ یعنی اعتقاد به اراده و ذهنی الاهی که حاکم بر جهان است و با نوع بشر مناسبات اخلاقی دارد؛

6. دین، یک پدیده اجتماعی برای ایجاد همبستگی اجتماعی است. اگر این تعریف‌ها را اگر بشمریم، به حدود صد تعریف می‌رسد که آن‌ها را اندیشمندان مختلف در رشته‌های گوناگون ارائه کرده‌اند؛ با توجه به فراوانی و اختلاف این تعریف‌ها تکلیف ما چیست؟

پاسخ آزمون آغازین: گزینه «د». گذراندناین درس با مطالب زیر آشنا می‌شویم:

1. تعریف دین یهودیت، قوم عبرانی و سرآغاز آن که به حضرت ابراهیم می‌رسد؛

2. حرکت ابراهیم از سرزمین کلدون به سوی سرزمین حرّان و فلسطین؛

3. شکل‌گیری نسل اعراب و بنی‌اسرائیل از فرزندان حضرت ابراهیم؛

4. فرزندان حضرت یعقوب که به اسباط دوازده‌گانه معروف شده‌اند؛

5. ویژگی‌های دین یهود به عنوان یک دین قومی؛

6. عهد عتیق به عنوان کتاب مقدس یهودیت

 

 

 

همان‌گونه که اشاره شد، تعریف‌های زیادی از دین ارائه شده است. این تعریف‌ها را اندیشمندان مختلفی مانند متکلمان، جامعه‌شناسان دین، روان‌شناسان دین و... ارائه کرده‌اند. اگر ما بخواهیم این تعریف‌ها را جمع‌بندی کنیم، می‌توانیم بگوییم که دست‌کم از چهار روش برای تعریف دین استفاده شده است:

1. استفاده از ریشه لغوی دین؛ مانند ویلفرد کنت ول اسمیت در کتاب معنا و غایت دین که می‌کوشد با ریشه‌یابی معنای لغوی دین، تعریفی اصطلاحی از دین ارائه کند؛ ازاین‌رو می‌گوید Religion از واژه Religio گرفته شده که ریشه Riligio یا به معنای خواندن متون و کتاب‌های مقدس است و یا به معنای وابستگی به سنت‌ها و...؛ بنابراین دین یا به معنای تکرار وابستگی به سنت‌ها و... است و یا به معنای تکرار خواندن متون مقدس و...؛

2. برخی هم با ذکریک سلسله ویژگی‌ها، دین را تعریف کرده‌اند؛ مانند مؤلفان عقل و اعتقاد دینی که سه ویژگی (اعتقادات،‌ اعمال و احساسات فردی و جمعی، حول محور حقیقت‌نمایی) برای دین مطرح می‌کنند. نینیان اسمارت در کتابی با عنوان تجربه دینی نوع بشر شش ویژگی (اعتقادی، اجتماعی، اخلاقی، شعائری، اسطوره‌ای و تجربی) برای دین بیان می‌کند و در نهایت آلستون نیز در مقاله‌ای با عنوان "دین" نه ویژگی برای دین برمی‌شمارد؛

3. عده‌ای هم مانند آلستون که در بالا نام او را بردیم، روش ذکر ویژگی‌ها را برای تعریف دین ناتمام دانسته و از روش "شباهت خانوادگی ویتگنشتاین" در تعریف دین استفاده می‌کنند و ادیان را شبکه‌های به هم پیوسته‌ای می‌دانند که از راه برخی ویژگی‌ها به هم دیگر شباهت و ارتباط پیدا می‌کنند و تحت تعریف دین قرار می‌گیرند. او مسیحیت را دین شاخص دانسته و واجد همه ویژگی‌ها می‌داند و بقیه ادیان را به‌ سبب شباهت‌هایی که با ویژگی‌های مسیحیت پیدا می‌کنند، دین می‌شمارد؛

4. گروهی نیز ادیان زنده و بزرگ جهان مانند اسلام، مسیحیت، یهودیت و هندوئیسم و بودیسم را دین دانسته‌اند؛ مانند چارلزتالی فرو در کتاب فلسفه دین.

هر یک از این روش‌ها، اشکالات متعددی دارند که باید در جای خود بررسی شود؛ اما اجمالاً می‌توان گفت که اولا ریشه لغوی نمی‌تواند معنای اصطلاحی را آشکار سازد؛ زیرا چه‌بسا میان معنای لغوی و اصطلاحی ارتباط نباشد یا این‌که ویژگی‌ها بیان‌کننده دین نیستند؛ زیرا سرانجام مشخص می‌شود که چند ویژگی دین را می‌سازد؟ هر دینی چه مقدار باید این ویژگی‌ها را داشته باشد؟ روش شباهت خانوادگی هم به عدم تعریف دین می‌انجامد؛ زیرا هر امر محسوسی نیز به صرف اندک شباهتی با یکی از ادیان داخل جرگه دین می‌شود و دیگر حدود و ثغوری برای دین نمی‌توان معرفی کرد. آخرین روش هم مبتلا به اشکال است؛ زیرا اولا چرا ادیان دیگر مانند دین صابئین و زرتشت دین نباشند؟ ثانیاً آیا معرفی این ادیان به عنوان دین، خود نشانه این مطلب نیست که ما از پیش ویژگی‌هایی را برای دین در نظر گرفته و بر این ادیان تطبیق کرده‌ایم؟

به نظر می‌رسد که باید به چند نکته توجه کنیم: اول این‌که تعریف کامل، باید جامع و مانع باشد و دوم این‌که ادیان طیف گسترده‌ای داشته و هر یک جنبه‌های گوناگون و گاهی متضادی دارند، در پاسخ باید گفت:

ممکن است ما برخی ادیان را باطل شماریم؛ اما از آن‌جایی که بر ادیان باطل نیز لفظ دین اطلاق می‌شود - چنانچه قرآن کریم نیز به این نکته اشاره کرده است: "لکم دینکم و لی دین" - تعریف جامع و مانع باید ادیان باطل (از نظر ما) را نیز شامل شود. ممکن است چنین اشکال شود: آیا ادیانی که ما آن‌ها را حق نمی‌دانیم، اصولاً دین هستند تا ما ملزم باشیم که تعریف دین را شامل آن‌ها نیز بدانیم؟ در پاسخ باید گفت:

ممکن است ما برخی ادیان را باطل شماریم؛ اما از آن‌جایی که بر ادیان باطل نیز لفظ دین اطلاق می‌شود - چنانچه قرآن کریم نیز به این نکته اشاره کرده است: "لکم دینکم و لی دین" - تعریف جامع و مانع باید ادیان باطل (از نظر ما) را نیز شامل شود.

بنابراین چون تعریف جامع و مانع از دین بسیار دشوار است، در هر بحثی باید مقصود خود را از دین بیان کنیم - هر چند تعریف ما جامع و مانع نباشد - تا محور بحث مشخص شود؛ ازاین‌رو در این‌جا می‌گوییم: "دین، مجموعه حقایقی است که از طرف خداوند متعال به‌وسیله پیامبران به انسان‌ها ابلاغ شده است و دارای سه بخش اعتقادی، عبادی (احکام عملی) و احکام اخلاقی است".


  
  

 موضوع: زندگى نامه حضرت آیت الله العظمى بهجت «زید عزه»


 


بسم الله الرحمن الرحیم


الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام على سیدنا محمد و آله الطاهرین.


اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و على آبائه فى هذه الساعة و فى کل ساعة ولیاً و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلاً و عینا حتى تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا.



زندگى اولیاى خدا براى سایر مردم الگویى است که باید آنها را شناخت و سرمشق قرار داد و استفاده کرد. وجود آنها براى تعلیم و تربیت بندگان از نعمت هاى بزرگ خداوند است. یکى از این شخصیت ها در عصر ما وجود مبارک حضرت آیت الله بهجت مدظله العالى است که از جهات زیادى مى تواند براى دیگران الگو و سرمشق باشد.


بنده از سال 1331 که به قم آمدم، با ایشان آشنا شدم. سال 1332 ما در مدرسه حجتیه بودیم و منزل ایشان، جنب مدرسه بود و تقریباً هر روز ایشان را هم در راه و هم در حرم زیارت مى کردیم. چهره روحانى و نورانى ایشان براى هر بیننده اى جاذبه داشت، کیفیت نشست و برخاست و حرکات و سکنات ایشان جلب توجه مى کرد و نشان مى داد که در فضاى معنوى خاصى زندگى مى کنند و توجه ایشان به مطالب، فوق توجه دیگران است.


تقید معظم له به عبادات، سحرخیزى، زیارت حضرت معصومه(علیها السلام) و برنامه هاى عبادى متعددى که هر روز اجرا مى کردند، اولین چیزهایى بود که انسان را متوجه ایشان مى کرد; مخصوصاً کسانى که دوست داشتند براى خودسازى، یک الگوى رفتارى داشته باشند و از او پیروى کنند. آنچه بر این عوامل مى افزود، توجهات خاص و نگاه هاى نافذ ایشان بود که گاهى نسبت به بعضى از افراد مثل چیزى که طرف را به خود جذب مى کند، اثر مى گذاشت. این خصوصیات باعث شد که کنجکاوى ما تحریک شود و ببینیم ایشان کیست و چه ویژگى هایى دارد. از دوستان و آشنایان و کسانى که احتمال مى دادیم با ایشان مأنوس باشند تحقیق کردیم تا معلوم شد که از نظر علمى و معنوى ممتاز هستند. کم کم اجازه گرفتیم که گه گاه به منزل ایشان برویم و از نصایح ایشان استفاده کنیم. خانه اى را که اجاره کرده بودند، ظاهراً دو اتاق بیشتر نداشت و در اتاقى که ما خدمت ایشان مى رسیدیم پرده اى کشیده بودند که پشت آن خانواده ایشان زندگى مى کردند و ما این طرف پرده از عظمت روحى ایشان بهره مند مى شدیم. زندگى ایشان بسیار ساده و دور از هر گونه تکلف و توأم با یک دنیا نورانیت و معنویت بود. کم کم علاقه مند شدیم که خدمت ایشان درسى داشته باشیم و تقاضاى خود را عرض کردیم. ایشان از شاگردان برجسته و فاضل آیت الله بروجردى و از مستشکلان معروف و مبرّز درس ایشان بودند.


اولین چیزى که ما را جذب کرد، جاذبه معنوى و روحانى ایشان بود; ولى به تدریج متوجه شدیم که ایشان از لحاظ علمى و فقاهت نیز در درجه اى بسیار عالى قرار دارند. این بود که سعى کردیم خدمت ایشان درسى داشته باشیم تا هم از معلومات ایشان بهره ببریم و هم بهانه اى باشد که هر روز خدمت ایشان برسیم و از کمالات معنوى و روحانى ایشان بهره مند شویم.


کتاب طهارت را در یکى از حجره هاى مدرسه فیضیه با چند نفر از دوستان خدمت ایشان شروع کردیم. بعد از یک سال در مدرسه فیضیه، یکى دو سال هم در مدرسه خان که مدرسه مرحوم آیت الله بروجردى نامیده مى شد، خدمت ایشان درس داشتیم. بعدها که ضعف مزاج ایشان بیشتر شد، در منزل خدمتشان مى رسیدیم و یک دوره طهارت را خدمت ایشان خواندیم و بعد هم یک دوره مکاسب و خیارات را که تقریباً پانزده سال ادامه پیدا کرد. در این مدت از درس ایشان استفاده هایى مى بردیم که در بسیارى از درس ها کمتر یافت مى شد.


ایشان در بیان مطالب ابتدا مسأله را از روى کتاب مرحوم شیخ انصارى مطرح و بعد هر کجا دیگران، مخصوصاً صاحب جواهر(قدس سره) و در طهارت، مرحوم آقا رضا همدانى و دیگران مطالب برجسته و قابل توجهى داشتند، نقل مى کردند و بعد نظر خاص خود را بیان مى کردند. این شیوه باعث مى شد که آراى اساتید بزرگ در مورد یک موضوع مطرح و در وقت صرفه جویى شود. اساتید دیگر هم شیوه هاى جالبى براى تدریس داشتند که هر مطلبى از هر استادى را جداگانه طرح مى کردند که البته وقت بیشترى گرفته و احیاناً مطالبى تکرار مى شد. نکاتى را که در ضمن تدریس از خود ایشان استفاده مى کردیم چیزهایى بود که ایشان شفاهاً از اساتید دریافت کرده بودند که مطالب بسیار ارزنده، عمیق و داراى دقت هاى کم نظیرى بود.


این شخصیت والامقام در فقه از مرحوم آقا شیخ محمدکاظم شیرازى (شاگرد مرحوم شیخ میرزا محمد تقى شیرازى) استفاده کرده بودند که از اساتید بسیار برجسته نجف اشرف به شمار مى رفتند. در اصول هم از مرحوم آقاى نائینى و بعد بیشتر از مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانى (کمپانى) استفاده کرده بودند; البته هم طول مدت استفاده ایشان از مرحوم اصفهانى و هم استفاده هاى جنبى از ایشان بیشتر بوده است. ایشان از نظر رفتار هم خیلى تحت تأثیر مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانى بودند; چون گاهى مطالبى را از ایشان با اعجاب نقل مى کردند و بعد همان نمونه ها را در رفتار خود ایشان مى دیدیم که پیدا بود این استاد در شکل گرفتن شخصیت معنوى ایشان مؤثر بوده اند. به یاد دارم که مى فرمودند: مرحوم آقا شیخ محمد حسین طورى بود که اگر کسى به فعالیت علمى ایشان توجه مى کرد، تصور مى کرد که شبانه روز کارى جز مطالعه و تحقیق ندارد و اگر کسى از برنامه عبادى ایشان سراغ مى گرفت، گمان مى کرد که جز عبادت به کارى نمى پردازد. در این جا مناسب است به داستانى در مورد تقید ایشان به فعالیت هاى علمى اشاره کنم:


حضرت آیت الله بهجت از مرحوم آقا شیخ محمد حسین اصفهانى نقل مى کردند که فرموده بودند: من سیزده سال در درس مرحوم آخوند خراسانى صاحب کفایه شرکت کردم. در طول این سیزده سال فقط یک شب موفق نشدم در درس ایشان شرکت کنم و آن شبى بود که به زیارت کاظمین رفته بودم و به موقع نرسیدم. در بین راه که مى آمدم، حدس مى زدم که ایشان در این شب چه مطالبى را بیان خواهند کرد و پیشاپیش آنها را نوشتم و بعد که به نجف آمدم و با دوستان صحبت کردم، دیدم تقریباً همه مطالبى را که ایشان بیان فرموده بودند، پیشاپیش حدس زده و یادداشت کرده بودم و تقریباً نوشته من چیزى از درس ایشان کم نداشت; یعنى با این موقعیت علمى که مى توانستند درس استاد را پیشاپیش بنویسند، ولى مقید بودند که یک جلسه هم درس استاد فوت نشود.


جالب است بدانید که آقا شیخ محمدحسین، حاشیه مکاسب را که از عمیق ترین حاشیه ها بر مکاسب شیخ است و نیز حاشیه کفایه را تا 27 سالگى نوشته اند. افراد عادى اگر بخواهند چنین سیر علمى داشته باشند، شاید تا پنجاه، شصت سالگى هم موفق نشوند. آیت الله بهجت همچنین نقل مى فرمودند که مرحوم آیت الله اصفهانى در کنار این فعالیت هاى علمى، زیارت عاشورا و نماز جعفر از برنامه هاى عادى روزانه ایشان بود و روزهاى پنج شنبه طبق سنتى که بزرگان و علما در نجف روضه هفتگى داشتند و توسلى انجام مىدادند که زمینه اى براى دیدار دوستان و اساتید و شاگردان با هم دیگر باشد، مرحوم آقا شیخ محمد حسین مقید بودند پاى سماور بنشینند و کفش ها را جفت کنند و در عین حال زبان ایشان مرتب در حال حرکت بود و خیلى تند تند چیزى را مى خواندند که ما متوجه نمى شدیم چه ذکرى است که ایشان این قدر مقید است در حال نشستن، برخاستن و... مرتب تکرار کند. یکى از دوستان که با ایشان خیلى مأنوس تر بود (ظاهراً مرحوم آقا شیخ على محمد بروجردى) سؤال کردند: این چه ذکرى است که حتى بین سلام و احوال پرسى آن را ترک نمى کنید؟ ایشان لبخندى زده و بعد از تأملى فرموده بود: خوب است انسان هر روز هزار مرتبه "انا انزلنا" بخواند.


حضرت آیت الله بهجت زیر دست چنین استادانى تربیت شده اند; به همین دلیل مى دیدیم که هم فعالیت هاى علمى را بسیار مقدس مى شمردند و به عنوان یک عبادت بزرگ به مطالعه و درس و بحث اهمیت مى دادند و هم به عباداتى مثل نماز و زیارت و توسلات که مستقیماً جنبه عبادى دارد.


غیر از استفاده هایى از رفتار مرحوم آقا شیخ محمد حسین و سایر اساتید (نظیر مرحوم نائینى، که از ایشان نکات اخلاقى ممتازى نقل مى کردند)، از مرحوم آقا میرزا على قاضى نیز مستقیماً بهره برده و نزد ایشان شاگردى کرده اند. مرحوم قاضى در تربیت افراد در جهات معنوى و عرفانى ممحّض بودند و بزرگانى مثل مرحوم علامه طباطبایى و مرحوم آقا شیخ محمدتقى آملى و مرحوم آیت الله بروجردى و حتى برخى مراجع در جنبه هاى اخلاقى و عرفانى از وجود ایشان بهره برده اند.


البته غیر از این چند بزرگوار، شخصیت هاى دیگرى نیز در زندگى حضرت آیت الله بهجت مهم بوده اند که ایشان گه گاه از آنها نکاتى را نقل مى کردند مثل مرحوم آقا شیخ مرتضى طالقانى و دیگران. خود ایشان نقل مى کردند که کسى در آن زمان درصدد برآمده بود ببیند چه کسانى سحر در حرم امیرالمؤمنین(علیه السلام) در قنوت نماز وتر خود دعاى ابوحمزه مى خوانند که معلوم شده بود بیش از هفتاد نفرند. به هر حال بزرگانى با جهات عبادى و معنوى در آن عصر زیاد بودند و متأسفانه در عصر کنونى این نمونه ها را کمتر مشاهده مى کنیم; البته علم غیب نداریم. شاید کسانى که آن زمان این عبادات را بیشتر در حرم انجام مى دادند، امروزه در خانه این کار را بکنند; ولى به هر حال مى شود با اطمینان گفت که تقید به اعمال عبادى و معنوى سیر نزولى داشته که جاى بسیار تأسف است.


ایشان در اواخر نیز از مرحوم آیت الله بروجردى در فقه استفاده کرده اند. به همین جهت، جامع دقت هاى مرحوم آقا میرزا محمد تقى شیرازى (از راه شاگرد برجسته ایشان آقا شیخ محمد کاظم)، نوآورى مرحوم آقاى نائینى و مرحوم آقا شیخ محمد اصفهانى و تربیت معنوى مرحوم آقاى قاضى هستند. این اساتید باعث شده اند شخصیتى جامع الاطراف به وجود آید که نعمت بسیار بزرگى در عصر ما هستند و جا دارد که از لحظه لحظه عمر ایشان استفاده شود و به ویژه طلاب و کسانى که دنبال امور معنوى هستند، قدرشناس ایشان باشند.


خداى متعال به این استاد بزرگ یک ویژگى شخصى و استعداد ذاتى عطا فرموده که جنبه کسبى ندارد و خدادادى است. ایشان از فتانت و کیاست خاصى برخوردارند که در مسائل فردى، اجتماعى و حتى سیاسى روشن بینى و تیزبینى خاصى دارند، به طورى که انسان تعجب مى کند کسى که در مسایل علمى و عبادى غرق است چگونه این نکات را توجه دارد و درک مى کند. کسانى که دورادور ایشان را در حال عبادت و درس دیده باشند، شاید فکر کنند که نباید در مسایل سیاسى چندان سررشته داشته باشند; اما شاید برایتان جالب باشد که لااقل بزرگ ترین مشوق خود بنده در پرداختن به مسائل سیاسى و اجتماعى، ایشان بودند که به صورت هاى مختلف به دوستان و کسانى که در درس شرکت مى کردند، سفارش مى فرمودند که به این گونه مسایل اهمیت بدهند و اشاره مى کردند که اگر اشخاص غیر مقید به مسایل معنوى به این کارها بپردازند، روزگارى جوّ اجتماع به دست نااهلان خواهد افتاد و جامعه را از مسیر اصلى خارج خواهند کرد. در عین حال که تأکید مى کردند مثلاً درس فقه را بنویسید و در بحث ها دقت کنید یا سفارشات اخلاقى مى کردند، توصیه مى کردند که از مسایل سیاسى و اجتماعى به خصوص در بعد فرهنگى دور نباشیم; حتى گاهى پیغام هاى خاصى به حضرت امام خمینى(قدس سره) درباره همین مسایل سیاسى مى دادند که در یک مورد بنده و یکى دیگر از دوستان، واسطه رساندن این پیام به حضرت امام(قدس سره) بودیم. حضرت امام(قدس سره) هم به ایشان عنایت خاصى داشتند; البته من شخصاً و مستقیماً از ایشان چیزى نشنیده بودم; چون کمتر به خودم اجازه مى دادم مزاحم اساتید بشوم و سؤال کنم و غالباً چیزهایى که به خاطرم مانده یا مشاهده کرده ام یا ابتداً خود اساتید بیان فرموده اند. به هر حال، مرحوم حاج آقا مصطفى از قول امام(قدس سره) نقل مى کردند: از آن جا که حضرت امام(قدس سره) با مرحوم آیت الله بروجردى ارتباط نزدیکى داشتند، مبلغى را براى آقاى بهجت به عنوان کمک به زندگى ساده ایشان گرفته بودند ولى آقاى بهجت قبول نکرده بودند و امام(قدس سره) هم مصلحت نمى دیدند که این وجه را برگردانند و به سختى و اصرار بر این که من از مال خودم به شما مى بخشم و اجازه بدهید که این را برنگردانم، پول را به عنوان هبه از مال شخصى حضرت امام(قدس سره) قبول کرده بودند.


یکى از دوستانى که زیاد خدمت حضرت امام(قدس سره) رفت و آمد مى کردند، جناب آقاى مسعودى، تولیت کنونى آستانه مقدسه هستند. ایشان نقل مى کردند گاهى که گرفتارى خاصى براى امام(قدس سره) پیش مى آمد و یا مریضى سختى داشتند، مرا خدمت آقاى بهجت مى فرستادند و چند مرتبه پیش آمد که خدمت ایشان رفتم و ایشان دستور دادند قربانى کنند و خود من از طرف حضرت امام(قدس سره) مأمور شدم گوسفندى بخرم و طبق دستور آیت الله بهجت قربانى کنم. (دو موردى که یادم مى آید مریضى بود.)


مرحوم آقامصطفى خمینى از پدر بزرگوارشان مرحوم امام اعلى الله مقامه نقل مى کردند که ایشان معتقدند جناب آقاى بهجت داراى مقامات معنوى بسیار ممتازى هستند. از جمله مطالبى که ایشان از پدرشان در مورد آقاى بهجت نقل کردند، این بود که ایشان داراى موت اختیارى هستند; یعنى قدرت دارند که هر وقت بخواهند، روح را از بدن جدا و به اصطلاح خلع کنند و باز مراجعت کنند. این از مقامات بلندى است که بزرگان در مسیر سیر و سلوک عرفانى به آن مى رسند. همین طور مقامات معنوى دیگرى در معارف توحیدى که زبان بنده توانایى بحث در زمینه آنها را ندارد. این مطالب را هم اگر نشنیده بودم لیاقت آن را نداشتم که مطرح کنم. متأسفانه به رغم اینکه سال هاى طولانى خدمت ایشان بودیم، لیاقت این را پیدا نکردیم که عنایتى به ما بفرمایند و چیزى به ما یاد بدهند و دست ما را بگیرند و مثلاً به مقامى برسانند; البته از این که مشمول دعاهاى ایشان بودیم، خداى را شکر مى کنیم; کما اینکه الان هم از ادعیه ایشان بهره مندیم; ولى شخصاً استفاده اى نبردیم. اینها مقاماتى است که بنده و امثال بنده نمى توانیم به درستى تصور کنیم; ولى اولیاى خدا به واقعیت آنها رسیده اند و کسانى که ریگى در کفش نداشته باشند و از مجارى صحیح اطلاع پیدا کرده باشند، منکر این مقامات نمى شوند.


از جمله کسانى که در مورد حضرت آقاى بهجت اعتقاد فوق العاده داشتند، آقا شیخ عباس قوچانى، جانشین آقاى قاضى در مسایل عرفانى و معنوى بودند که در نجف مشرف بودند و فرزند ایشان، حاج آقا محمود، الان نماینده ولى فقیه در ستاد مشترک ارتش هستند. ایشان از پدرشان حاج شیخ عباس نقل مى کردند که وقتى آقاى بهجت خیلى جوان بودند و هنوز سن ایشان به بیست نرسیده بود (آن طور که خاطرم هست تعبیر ایشان این بود که هنوز محاسنشان درست در نیامده بود) به مقاماتى رسیده بودند که من به واسطه ارتباط نزدیک و رفاقت صمیمانه اى که با ایشان داشتم اطلاع یافتم و ایشان از من عهد شرعى گرفتند که تا زنده هستند جایى نقل نکنم (به نظرم همین مسأله موت اختیارى را مطرح مى کردند). وقتى در سن قبل از بیست سالگى به این مقامات رسیده بودند، در سن هشتاد سالگى و پس از صرف عمرى طولانى در سیر و سلوک و استقامت در راه بندگى خدا و انجام وظایف، مى توان حدس زد که باید به چه پایه اى از قرب خدا رسیده باشند.


همین روح پاک و بامعنویت باعث مى شود که هر مؤمن پاک سرشتى که ایشان را مى بیند مجذوب مى شود; مخصوصاً اگر حالات عبادى ایشان را ببیند و موفق شود در نماز ایشان شرکت کند که مایه برکات بسیار زیادى است و از نعمت هاى خدا بر مردم این زمان است که این گونه بندگانى در حضور دیگران عبادات را انجام مى دهند که آنها هم ببینند چنین حالاتى هم وجود دارد و فکر نکنند همه خیالات است; البته اینها قطره اى از دریاى کمالات آنها است که شاید بیش از این مجاز نباشند به دیگران ارائه دهند.


از ویژگى هاى ایشان این است که در اظهار مقامات معنوى بسیار امساک دارند و کتوم هستند. بسیار کم اتفاق مى افتد طورى رفتار کنند و چیزى بگویند که مخاطب متوجه شود و مطمئن شود که امر خارق العاده اى را انجام دادند. به هر حال نزدیکان ایشان در طول ده ها سال زندگى و معاشرت با ایشان گه گاه به نکاتى برخورده اند که نشانه هاى قطعى بر این است که ایشان اطلاعات و قدرت هایى بیش از دیگران در اختیارشان است.


ما در درس، سعى مى کردیم چند دقیقه اى بیشتر مزاحم ایشان بشویم که از مطالب اخلاقى و معنوى استفاده کنیم. ایشان هم معمولاً پیش از درس به اتاق محل درس تشریف مى آوردند و به صورت هاى مختلف و غالباً، بلکه همیشه، به طور غیر مستقیم نصیحت مى کردند. حدیثى مى خواندند یا داستانى تاریخى از کسى نقل مى کردند; ولى مناسبت آن حدیث و داستان تاریخى با رفتار گذشته ما آن چنان بود که گویى رفتار ما را بیان مى کنند یا اگر قصورى و نقصى در رفتار ما بوده، به زبان نقل یک حدیث و ذکر تکه اى تاریخى آن را گوشزد مى کردند. همه دوستان هر کدام به مناسبتى این چنین استنباطى داشتند; یعنى مى گفتند ایشان مطالبى مى گویند که درست مى شود بر زندگى ما و مشکلى که در زندگى داریم، تطبیق کرد و با ذکر این داستان و حدیث مشکل ما را حل مى کنند یا اگر قصور و اشتباهى داشتیم، تذکر مى دهند. این روش ایشان در برخورد با دیگران براى تربیت آنها بود. مشخصاً نمى گفتند این کار را بکنید یا نکنید یا فلان کار را کرده اید; بلکه با ذکر حدیث و داستان، شخص را متوجه نقص کارش مى کردند و مقید مى کردند که خود را اصلاح کند.


مسأله دیگر تشرف ایشان به حرم حضرت معصومه(علیها السلام)است. بیش از 40 سال است که ایشان را مى شناسم. برنامه ایشان این بوده که هر روز صبح به حرم مى روند. حدود چهل سال قبل یک برنامه روزانه داشتند که هر روز به حرم مشرف مى شدند تا اوایل آفتاب و هر روز نماز جعفر و عباداتى دیگر در حرم حضرت معصومه(علیها السلام) انجام مى دادند. عصرها هم برنامه ایشان این بود که پیش از غروب مى آمدند طرف هاى خیابان صفائیه و قدم مى زدند. آن وقت ها این ساختمان ها و پارک و... نبود. از نزدیک پل صفائیه به بعد، زمین مزروعى بود. مقدار زیادى از زمین هاى مزروعى مى گذشتیم تا به پل راه آهنى که به کاشان مى رود، مى رسیدیم و همه اینها زمین مزروعى بود. نزدیک غروب تا این جا پیاده مى آمدند و بعد در این زمین ها نماز مغربشان را مى خواندند. بعضى از دوستان (یکى، دو نفر) که علاقه مند بودند خدمت ایشان برسند با ایشان نماز مى خواندند و با این که در بیابان بود، حالت عجیبى در نمازشان داشتند. یکى از دوستان نقل مى کرد که یک شب قبل از نماز، ایشان فرمودند: اگر سلاطین عالم مى دانستند که انسان ممکن است در حال عبادت چه لذت هایى ببرد هیچ گاه دنبال این مسایل مادّى نمى رفتند.


مدت ها گذشت تا منزل کوچکى (همین جایى که الان سکونت دارند) براى ایشان تهیه شد. قبلاً ایشان طرف محله عربستان قم، پشت بازار، در منزل اجاره اى ساکن بودند. در حدود سى و چند سال پیش منزل کوچکى خریدارى کردند که دقیقاً نمى دانم از محل املاک و ارث پدرى ایشان بود یا کسى براى ایشان خریده بود. این جا چون نزدیک تر بودند بیشتر دوستان براى نماز، در منزل خدمت ایشان مى رسیدند. بعد ایشان را دعوت کردند براى مسجد فاطمیه و آن جا محل اجتماع کسانى بود که علاقه مند بودند از نماز ایشان استفاده کنند. از آن زمان تاکنون بیش از سى سال است که در مسجد فاطمیه سه وقت نماز را برگزار مى کنند و بعداً درسشان را نیز به مسجد منتقل کردند. در حال حاضر دید و بازدید و مراسم سوگوارى در همان مسجد صورت مى گیرد; چون خانه ایشان ظرفیت زیادى ندارد. دو سه اتاق کوچک با همان گلیم هاى قدیمى که از چهل، پنجاه سال قبل داشتند، همان است. بعد از مرجعیت، منزل ایشان هیچ تغییرى نکرده است و جاى پذیرایى و ملاقات از بازدید کنندگان ندارند; به همین جهت است که در اعیاد هم کسانى که بخواهند ایشان را زیارت کنند در همان مسجد فاطمیه خدمت ایشان مى رسند. اصولاً قبول مرجعیت از سوى ایشان به نظر من یکى از کرامات ایشان است; یعنى شرایط زندگى ایشان در سن هشتاد سالگى به هیچ وجه ایجاب نمى کرد که ایشان زیر بار چنین مسؤولیتى برود و کسانى که ایشان را مى شناختند، هیچ وقت حدس نمى زدند که ممکن است ایشان حاضر شوند پرچم مرجعیت را به دوش بکشند و مسؤولیت آن را قبول کنند. بدون شک جز احساس وظیفه متعینى چیز دیگرى باعث نشد که این مسؤولیت را بپذیرند و باید گفت که رفتار ایشان در این زمان با این وارستگى و پارسایى، حجت را بر دیگران تمام مى کند که مى شود مرجع بود و با همان سادگى زندگى کرد; بدون این که تغییرى در لباس، خوراک، مسکن و شرایط زندگى پیش آید.


کسانى که با ایشان معاشرت داشتند، گه گاه کرامات و امور خارق العاده اى از ایشان مشاهده مى کردند; هر چند ایشان همیشه سعى مى کردند طورى رفتار کنند که معلوم نشود امر خارق العاده اى است. یکى از این قضایا مربوط مى شود به ایامى که حضرت امام(قدس سره) در تبعید به سر مى بردند. آن موقع بسیارى از فضلا و علاقه مندان به حضرت امام(قدس سره)مورد آزار و اذیت دستگاه قرار داشتند. به بهانه هاى مختلف آنها را جلب مى کردند و به محض این که کلمه اى از آنها ظاهر مى شد، از منبر منع مى کردند و مدت ها تبعید و زندان برایشان در نظر مى گرفتند. یادم مى آید در مدرسه منتظریه که مرحوم آقاى قدوسى آن جا را اداره و جناب آقاى جنتى در آن جا تدریس مى کردند و بنده هم خدمتشان بودم، آقاى جنتى تحت تعقیب بودند. ایشان را گرفتند و طبق قراین این نگرانى وجود داشت که ممکن است ایشان را خیلى اذیت کنند. همه ما خیلى نگران بودیم که اگر آنها اطلاعاتى از بعضى مسایل داشته باشند، ممکن است خیلى ایشان را اذیت کنند. من آمدم خدمت حضرت آقاى بهجت و گفتم که جریان این است و ما خیلى نگران هستیم. ایشان تأملى کردند و فرمودند ان شاءالله خبر آزادى ایشان را براى من بیاورید; که این فرمایش ایشان اشاره اى به این بود آقاى جنتى به زودى آزاد مى شوند و مشکلى نخواهد بود. البته این حرف را ممکن است هر کسى بگوید; ولى موقعیت طورى بود که مژده اى براى ما بود و مطمئن بودیم که ایشان چیزى مى دانند و مشکلى براى آقاى جنتى پیش نمى آید. دلیل ما از این برداشت این بود که در مواردى براى اشخاص دیگر مى گفتیم دعا کنید و ایشان چیزى نمى گفتند و بعد هم مى دیدیم این اشخاص به زودى آزاد نمى شوند.


نوشته شده توسط : مرتضی فروتن تنها

نظرات دیگران [ < lang=js>document.write(CommAr[CC++]);
1 نظر]


  
  
<      1   2   3   4      >